دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نیست
گلزار به آسایش کنج قفسم نیست
می گریم و چون شمع امیدی ز کسم نیست
می نالم ومانند جرس دادرسم نیست
در هجر تو بایست که یک عمر بنالم
افسوس که از ضعف بجز یک نفسم نیست
گرم است ز بس صحبت دستم بگریبان
مخمورم و بر ساغر می دسترسم نیست
بر هم زدم از ذوق اسیری پروبالی
ورنه سر پرواز ز کنج قفسم نیست
چیند همه کس دامن گل زین چمن و من
چون غنچه بجز چیدن دامان هوسم نیست
از قطره شبنم ز گلستان چه درآید
از بهر تماشای تو این دیده بسم نیست
دل،بسکه طبیب، از غم عشقش شده روشن
بر خاطر آئینه غبار از نفسم نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساس دلتنگی و تنهایی سخن میگوید. او به درون قفس خود اشاره کرده و میگوید که در آنجا آسایش ندارد. اشکها و غمهایش ناشی از فراق محبوبش هستند و احساس ضعف و بیکسی میکند. شاعر از دست و دامن گلها صحبت میکند و بیان میکند که جز عشق و خاطره محبوب هیچ چیز دیگری برایش معنا ندارد. در نهایت، تأکید میکند که عشق و غم او چنان عمیق است که حالتی شبیه به شمع دارد که در ظلمت میسوزد، اما به هیچ چیز جز یاد محبوبش فکر نمیکند.
هوش مصنوعی: دلم تنگ است و به سفر به گلستان علاقهای ندارم، زیرا آزادی و آرامش حتی در گوشهی زندانم را نیز حس نمیکنم.
هوش مصنوعی: من به شدت گریه میکنم و مانند شمعی که امیدی از من برنخاسته، در حال نالهام. مثل جرس که صدایش به هیچکس نمیرسد، صدای من نیز به کسی نمیرسد.
هوش مصنوعی: در دل دوری تو، باید سالها گریه کنم. افسوس که به خاطر ناتوانی، تنها یک نفر هستم که میتوانم بر دلم بگرید.
هوش مصنوعی: به خاطر زیاد صحبت کردن، دستم به گلویم رسیده است و به خاطر شرابخواری، دستم به پیاله نمیرسد.
هوش مصنوعی: از شوق و ذوقی که دارم، آزادی را با شور و هیجان میخواهم، اما واقعاً پرواز از گوشهی قفس من ممکن نیست.
هوش مصنوعی: همه افراد از زیباییهای این باغ بهرهبرداری میکنند و گلها را میچینند، اما من مانند یک غنچه فقط به آرزوها و خواستههای خودم فکر میکنم و چیزی جز آن برایم مهم نیست.
هوش مصنوعی: از قطره شبنم که از گلستان نشأت میگیرد، چیزی برای تماشا کردن تو نمیآید. این چشم من از دیدن تو سیر نشده است.
هوش مصنوعی: دل من، به خاطر غم عشق، مانند آینهای روشن و بدون غبار شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جانا به جز از عشق تو دیگر هوسم نیست
سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بییار
فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست
در عشق نمیدانم درمان دل خویش
[...]
جز لطف تو جانا به جهان هیچ کسم نیست
فریادرسم زود که فریادرسم نیست
چون بلبل شوریده منم عاشق رویش
دربندم و نالان و خلاص از قفسم نیست
از جان به هوای سر کویت شب و روزم
[...]
بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست
سرو چمنم شکوهای از خار و خسم نیست
از کوی تو بیناله و فریاد گذشتم
چون قافله عمر نوای جرسم نیست
افسردهترم از نفس باد خزانی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.