گنجور

 
طبیب اصفهانی

شب چو بمیرم بسر کوی تو

زنده شوم صبحدم از بوی تو

می گذری خنده زنان از برم

می نگرم گریه کنان سوی تو

تانگری جان و دل سوخته

بر سر هم ریخته در کوی تو

آمده ام اشگ فشان از دو چشم

آب زنم خاک سر کوی تو

فاخته دیگر نکند یاد سرو

ساخته با قامت دلجوی تو

سوخته از خوی تو جان طبیب

کآتش جانسوز بود خوی تو

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

جرم رهی دوستی روی تو

آفت سودای دلش موی تو

دل نفس عشق تو تنها زند

در همه دلها هوس روی تو

ناوک غمزه مزن آندان که او

[...]

اوحدی

ای مدد تیره شب از موی تو

روز مرا روشنی از روی تو

بر سر آنم که: شوم یک سحر

خاک نسیمی که دهد بوی تو

خاک شوم، تا مگر آرد مرا

[...]

ابن یمین

روی من و خاک سر کوی تو

چشم من و گوشه ابروی تو

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه