گنجور

 
۱
۲
۳
۱۷
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱

 

سینه ای داده ام به تیغ جفا

جگر از چاک کرده ام پیدا

عیش وصلت قوام باده شوق

دل ندانم ز دست و سر از پا

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲

 

دیده پاک حباب می حال است اینجا

لب خاموش دم صبح خیال است اینجا

نمک صید نکردن فره صیاد است

دام صد پاره به از بستن بال است اینجا

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳

 

به رنگ لاله می جوشد پری جای شکار اینجا

به خون رنگ و بوی خویش می غلتد بهار اینجا

ره شوق تو بازیگاه طفلان است پنداری

ز شوخی هر طرف دیوانه می رقصد بهار اینجا

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۴

 

ز سیر قدر بهار و خزان شود پیدا

ز خار و گل هنر باغبان شود پیدا

کسی که زهر نخورده است شهد نشناسد

ز دشمنان مزه دوستان شود پیدا

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۵

 

نظاره خطش از هوش می برد ما را

به سیر باغ بناگوش می برد ما را

چه اوجها که گرفتیم تا غبار شدیم

نسیم کوی تو بر دوش می برد ما را

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۶

 

جنون دانسته گستاخ تماشا می‌کند ما را

که می‌داند حجاب عشق رسوا می‌کند ما را

به ذوق بی‌خودی با بوی گل برگ سفر داریم

نیاید گر بهار از پی که پیدا می‌کند ما را

اگر دل زیر بار غم نباشد بیم رسوایی است

[...]

۳ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۷

 

دهقان که ز ما بیش خرد حاصل ما را

از شبنم و گل ساخته آب و گل ما را

در قافله گریه مستانه ما هست

خضری که به جایی برساند دل ما را

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۸

 

جنون که کرد به دیوانگی مثل ما را

گل همیشه بهار است در بغل ما را

کسی که در پی نیکی است بد نمی بیند

نمانده با دگری غیر خود جدل ما را

همین بس است که در خاطر جفا باشیم

[...]

۳ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۹

 

الهی آشنا کن ساقی بیگانه ما را

که از زهر نگاهی پر کند پیمانه ما را

دل از بی دردی آمد در فغان سودای عشقی کو

که در زنجیر خاموشی کشد دیوانه ما را

حدیث درد عشق ما به نام دیگران گویید

[...]

۳ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۰

 

من که گشتم خاک ره پروای افلاکم چرا

من که کردم ترک سر از دردسر باکم چرا

رشک دل با دیده کم از اختلاط غیر نیست

کس چه می داند که در بزم تو غمناکم چرا

انتظار باده را هم نشئه ای در جام هست

[...]

۳ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۱

 

اگر دانم که عشقت گرمتر خواهد تب خود را

نسازم آشنای استجابت یارب خود را

دو عالم مطلب از یاد دو عالم می رود فریاد

اگر آرم به یاد خویش ترک مطلب خود را

زهر صبح دلم خورشید عالمتاب می تابد

[...]

۳ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۲

 

ز بی سرمایگی دادم سرانجامی سر خود را

به دست صد شکست دل سپردم ساغر خود را

چنان سیر چمن شد در گرفتاری فراموشم

که هرگز از قفس نشناختم بال و پر خود را

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۳

 

بسکه بر هم زد ز ترکش خانه زنبور را

کرد چون مژگان به چشمم ظلمتستان نور را

کشتزار بی نیازی را غباری حاصل است

خرمن آید در نظر نقش پی ما مور را

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۴

 

رخصت طوفان دهم گر اشک عالمگیر را

گم کند چون موج دریا رشته تدبیر را

دل که بی آه است خواهم از نظر افکندنش

بر میان بهر چه بندم ترکش بی تیر را

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۵

 

پیش می میرم به راهت نقش پای خویش را

گرد سرگردم زیادت مدعای خویش را

روز محشر من شهید منت از شرم و حیا

چون کنم اظهار یارب ماجرای خویش را

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۶

 

غم عشقت زده ره خواب مرا

کرده پر کاسه خوناب مرا

۱ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۷

 

دلیل بادیه دیوانگی بس است مرا

همین نشانه فرزانگی بس است مرا

ز خویشتن به دیار جنون گریزانم

که آشنایی بیگانگی بس است مرا

کجاست غم که کشد رخت من به کوی جنون

[...]

۳ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۸

 

حیرت آبادی که او پهلو نشین باشد مرا

کاش همچون شمع جان در آستین باشد مرا

بی تو کی راضی شود جان وصال آموز من

تا اثر در یارب و سر بر زمین باشد مرا

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۹

 

به آفتاب برابر مساز یار مرا

که همنشین خزان می کنی بهار مرا

به خاک رهگذرت جا گرفته ام که نسیم

به دامن تو رساند مگر غبار مرا

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۰

 

نیست در سر هوس جوش خریدار مرا

می گدازد چه کنم گرمی بازار مرا

در بهاری که گلش رنگ حیا داشته است

باغبان است ندیده است به گلزار مرا

۲ بیت
اسیر شهرستانی
 
 
۱
۲
۳
۱۷
 
تعداد کل نتایج: ۳۳۵