گنجور

 
اسیر شهرستانی

چون غبارم جلوه بیباکی از جا برده است

خاکساری بین که کارم را چه بالا برده است

نیست در دستم عنان اختیاری همچو موج

گریه ام گاهی به صحرا گه به دریا برده است

هرزه گردی کی غبار از خاطر ما می برد

عشق با رندان دل ما را به صحرا برده است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فیاض لاهیجی

با وجود ضعف کی ما را کس از جا برده است

جادوی‌ها کرده زلفش تا دل ما برده است

دشت عمری از لگدکوب جنون آسوده بود

عشق مجنونِ دگر اینک به صحرا برده است

خواهش آغوشِ موجِ فتنه بی‌تابانه باز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه