گنجور

 
اسیر شهرستانی

دل پر حسرتی دارم غم کم فرصتی دارم

نمی دانم چه می گویم عجایب حالتی دارم

نه با اشکم نه با آهم نه با دردم نه با داغم

به جای توشه ره دامن پر خجلتی دارم

اگر غمهای او باشد و اگر سودای او باشد

صلایی می توانم زد دل پر حسرتی دارم

نبرد سینه صافی داد بر دل می توانم داد

حریفم روزگار افتاده،در ششدر لتی دارم

اسیر از کوه غم بالیدم آخر درد یار شدم

چه دانستم که با این نا امیدی قوتی دارم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
محتشم کاشانی

دو روزی شد که با هجران جانان صحبتی دارم

درین کار آزمودم خویش را خوش طاقتی دارم

به حال مرگ باشد هرکه دور افتد ز غمخواری

من از دلدار دور افتاده‌ام خوش حالتی دارم

از آن کو رخت بستم وز سگ او خواستم همت

[...]

حزین لاهیجی

پریشان خاطرم از همنشینان عزلتی دارم

خموشی صحبت خاصی ست، با خود خلوتی دارم

نمی آرد دل آزرده تاب نکهت زلفش

دماغ آشفته ام، از بوی سنبل وحشتی دارم

سر خجلت به پیش افکنده ام از کرده های خود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه