گنجور

 
اسیر شهرستانی

همه دردیم تا دوا چه کند

همه دردیم تا صفا چه کند

گر دعا سحر سامری گردد

چه کند با تو بیوفا چه کند

به خودش این فراغت ارزانی

آشنای تو آشنا چه کند

بیخودانیم بر سر کویت

به خود آییم تا خدا چه کند

در پناه غبار کوی توایم

صرصر نیستی به ما چه کند

دل به دل حرف می زند از دور

محو دیدار او ادا چه کند

نامه ام برقها گداخته است

تا به همراهی صبا چه کند

قدح آفتاب باید اسیر

باده وصل او هوا چه کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شاه نعمت‌الله ولی

کشتهٔ عشق او شفا چه کند

مردهٔ درد او دوا چه کند

پادشاهی گدای او دارد

بینوای درش نوا چه کند

راحت جان مبتلا است بلا

[...]

قدسی مشهدی

غنچه چون گشت گل، صبا چه کند؟

چشم خورشید، توتیا چه کند؟

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه