گنجور

 
اسیر شهرستانی

سررشته جنون ره اهل هوس نزد

بند گران به پای مگس هیچ کس نزد

روشندلی ز پرتو افتادگی بود

بیهوده شعله دست به دامان خس نزد

خون شد درون سینه دل و شکوه سر نکرد

بحری است اینکه غیر خموشی نفس نزد

آیینه در غبار کدورت نشست اسیر

روشندل آنکه تکیه به این یک نفس نزد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!