گنجور

 
اسیر شهرستانی

گل صد برگ ز درهم شده کارم پیداست

چه بهاری ز جگر سوخته خارم پیداست

گریه با آتش یاقوت محبت چه کند

گر ز سر آب گذشته است شرارم پیداست

می توان کرد تماشای نفس سوختگی

دل دویدن ز سراسیمه غبارم پیداست

عندلیب گل اوضاع پریشان خودم

رنگ رخسار تو از چهره کارم پیداست

نتوان بست به زنجیر عدم شوق مرا

دل دیوانه ز پیچیده غبارم پیداست

بستر شعله همین خواب مرا می سوزد

دل بیدار ز پرواز شرارم پیداست

گشت دیوانه درید آینه ام خامه رنگ

خوش چراغان گلی از شب تارم پیداست

لذتی می چشم از هر غم بیهوده اسیر

نمک خوان معاشم ز مدارم پیداست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیر شهرستانی

شرح سودای تو از گریه زارم پیداست

برگ برگ چمن از ابر بهارم پیداست

جای اشک از مژه خاکستر دل می ریزد

حاصل سوختن از سایه خارم پیداست

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اسیر شهرستانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه