گنجور

غزل شمارهٔ ۶۹۵

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

عقل چندان که خود بیاراید

در نظر هیچ خوب ننماید

خاکساری است آبرویش نیست

با دم سرد باده پیماید

بستهٔ او مشو که حیف بود

کار عاشق ز عقل نگشاید

کشتهٔ عشق شو چو زنده دلان

گر تو را عمر جاودان باید

هر که با عاشقی شود همدم

از دم او دمی بیاساید

به عدم عالمی رود ز وجود

به وجود جدید باز آید

نعمت الله جان به جانان داد

خوش بود گر قبول فرماید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام