گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۹

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

چشم مستش گوشه ای از ما گرفت

گوئیا از ما عنایت وا گرفت

عارفانه خلوتی خالی گزید

کنج خلوتخانهٔ تنها گرفت

دل ز هجرش گر بنالد گو بنال

دیگران را کی بود بر ما گرفت

بر امید وصل او جان عزیز

رفت و بر خاک درش مأوا گرفت

آب چشم ما به هر سو شد روان

سو به سوی ما همه دریا گرفت

در بلای عشق او افتاد دل

زان بلا این کار ما بالا گرفت

نعمة الله رفت از عالم ولی

درگه یکتای بی همتا گرفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام