گنجور

غزل شمارهٔ ۳۶۲

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

هر شاهدی که بینم با او مرا هوائیست

آئینه ایست روشن جام جهان نمائیست

خلوتسرای دیده از نور اوست روشن

بر چشم ما قدم نه بنشین که خوش سرائیست

در گوشهٔ خرابات رندی اگر ببینی

بیگانه اش ندانی او یار آشنائیست

درویش کنج عزلت او را به دار عزت

صورت گدا نماید معنیش پادشائیست

ما دردمند عشقیم دُردی درد نوشیم

خوشتر ز صاف درمان عشاق را دوائیست

نقش خیال غیری بر دیده گر نگاری

نقاش خطهٔ چین گوید که این خطائیست

ساقی عنایتی کرد خمخانه ای به ما داد

ز انعام نعمت الله ما را چنین عطائیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام