گنجور

 
سیدای نسفی

دل در چمن مبندید آتشزده سرائیست

کام از جهان مجوئید صحرای کربلائیست

ای باغبان در این باغ دانسته نه قدم را

هرگل سر شهیدیست هر برگ بینوائیست

در کوی عشقبازی مردانه پا گذارید

هر منزلی طلسمیست هر گام اژدهائیست

عاشق وصال وحدت زاهد سماع کثرت

در هر دلی خیالی در سری هوائیست

چون شمع آب و آتش کردند سازواری

ما را به نفس سرکش هر روز ماجرائیست

از بس که بهر روزی گردیده ام جهان را

دستار بر سر من چون سنگ آسیائیست

نسبت دهند خوبان با سرو قد خود را

باشد سری بتان را هر جا برهنه پائیست

از بس که باغبانان کردند پنبه در گوش

هر جغد در گلستان مرغ سخن سرائیست

چون زلف خویش آن شوخ پیچیده سر ز پندم

هر حرف من به گوشش گویا هزار پائیست

آغاز عشق دل را ای سیدا میازار

باو مکن مدارا یار نوآشنائیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شاه نعمت‌الله ولی

هر شاهدی که بینم با او مرا هوائیست

آئینه ایست روشن جام جهان نمائیست

خلوتسرای دیده از نور اوست روشن

بر چشم ما قدم نه بنشین که خوش سرائیست

در گوشهٔ خرابات رندی اگر ببینی

[...]

ابن حسام خوسفی

ما را به کوی وحدت تا با تو آشنائیست

از خاک آستانت در دیده روشنائیست

هم بی تو مستمندیم هم با تو دردمندیم

این عقد مشکل آمد وقت گره گشائیست

با محنت فراقت در انتظار وصلیم

[...]

بیدل دهلوی

در ربط خلق یکسر ناموس‌کبریایی‌ست

چون‌سبحه هر اینجا در عالم جدایی‌ست

منعم به چتر و افسر اقبال می‌فروشد

غافل‌که بر سر ما بی‌سایگی همایی‌ست

وارستگی ایاغیم‌، بی‌وهم باغ و راغیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه