گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۱

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

عشق او آب حیات و آن حیات جان ماست

این چنین سرچشمه ای در جان جاویدان ماست

گنج عشق او که در عالم نمی گنجد همه

از دل ما جو که جایش در دل ویران ماست

جان ما با غیر اگر باری حکایت کرده است

تا قیامت نادم است انصاف او بر جان ماست

نزد ما موج و حباب و قطره و دریا یکیست

گر نظر بر آب داری این همه از کان ماست

هر که بینی دست او را بوسه ده از ما بپرس

زانکه او از روی معنی صورت جانان ماست

در سماع عاشقان آن ماه چرخی می زند

خوش بود دور قمر دریاب کاین دوران ماست

هر که هست از نعمةالله خوش نصیبی یافته

نعمت الله با همه نعمت که دارد آن ماست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام