گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۹۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

غرقهٔ بحر بیکران مائیم

گاه موجیم و گاه دریائیم

بلبل گلستان معشوقیم

عاشقانه به عشق گویائیم

آفتاب سپهر جان و دلیم

بر یکی حال از آن نمی تائیم

به جز از کار عشق ورزیدن

هیچ کاری دگر نمی شائیم

ما چو امروز عاشق مستیم

بی خبر از خمار فردائیم

یار ما عین نور دیدهٔ ماست

لاجرم ما به عین بینائیم

این چنین مست و لاابالی وار

از خرابات عشق می آئیم

چون رخ و زلف یار خود دیدیم

گاه مؤمن گهی چو ترسائیم

خلق کورند و می نمی بینند

ور نه چون آفتاب پیدائیم

ما از آن آمدیم در عالم

تا خدا را به خلق بنمائیم

گر طبیبی طلب کند بیمار

ما طبیب جمیع اشیائیم

نعمت الله اگر کسی جوید

گو بیا نزد ما که او مائیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام