گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۸۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

باز ساز عشق را بنواختیم

کشتی دل در محیط انداختیم

عاشقانه خلوت خالی دل

با خدای خویشتن پرداختیم

ما چو دریائیم و خلق امواج ما

لاجرم ما با همه در ساختیم

تیغ مستی بر سر هستی زدیم

ذوالفقار نیستی تا آختیم

اسب همت را از این میدان خاک

بر فراز هفت گردون تاختیم

عارف هر دو جهان گشتیم لیک

جز خدا و الله دگر نشناختیم

نعمت الله را نمودیم آشکار

عالمی را از کرم بنواختیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام