گنجور

 
شیخ محمود شبستری

فعل حق را دگر ز کور دلی

غرضی خاص کرد معتزلی

باز اصلاح حال هر بنده

کرد واجب بر آفرینندۀ

بعد از آن التزام کرد محال

که جزا را گرفت از اعمال

همه این شاخ و بیخ خودبینی است

بار و برگ درخت بی دینی است

هر درختی کز اصل کژ برخاست

تا قیامت دگر نگردد راست

در قضا جمله چیزها بهم است

در قدر پیش و پس، فزون و کم است

دور و نزدیک در ظهور افتاد

ذات هستی از این دو دور افتاد

شیب و بالا و پیش و پس، چپ و راست

همه از این دو وضع و هیأت خاست

همه از دور چرخ و کور زمان

بر حقیقت همی فتد حدثان

گر خیال زمانه برخیزد

ازلت با ابد درآمیزد

خاص بینی که عین عام شود

حال​ها جمله یک مقام شود

کل شود جمله کلی و جزئی

بنماند دگر منی و توئی

نزد من روشن است خود این راه

گر ترا دیده نیست «لااکراه»

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]