گنجور

بخش ۴ - جواب

 
شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری » گلشن راز
 

مرا گفتی بگو چبود تفکر

کز این معنی بماندم در تحیر

تفکر رفتن از باطل سوی حق

به جزو اندر بدیدن کل مطلق

حکیمان کاندر این کردند تصنیف

چنین گفتند در هنگام تعریف

که چون حاصل شود در دل تصور

نخستین نام وی باشد تذکر

وز او چون بگذری هنگام فکرت

بود نام وی اندر عرف عبرت

تصور کان بود بهر تدبر

به نزد اهل عقل آمد تفکر

ز ترتیب تصورهای معلوم

شود تصدیق نامفهوم مفهوم

مقدم چون پدر تالی چو مادر

نتیجه هست فرزند، ای برادر

ولی ترتیب مذکور از چه و چون

بود محتاج استعمال قانون

دگرباره در آن گر نیست تایید

هر آیینه که باشد محض تقلید

ره دور و دراز است آن رها کن

چو موسی یک زمان ترک عصا کن

درآ در وادی ایمن زمانی

شنو «انی انا الله» بی‌گمانی

محقق را که وحدت در شهود است

نخستین نظره بر نور وجود است

دلی کز معرفت نور و صفا دید

ز هر چیزی که دید اول خدا دید

بود فکر نکو را شرط تجرید

پس آنگه لمعه‌ای از برق تایید

هر آنکس را که ایزد راه ننمود

ز استعمال منطق هیچ نگشود

حکیم فلسفی چون هست حیران

نمی‌بیند ز اشیا غیر امکان

از امکان می‌کند اثبات واجب

از این حیران شد اندر ذات واجب

گهی از دور دارد سیر معکوس

گهی اندر تسلسل گشته محبوس

چو عقلش کرد در هستی توغل

فرو پیچید پایش در تسلسل

ظهور جملهٔ اشیا به ضد است

ولی حق را نه مانند و نه ند است

چو نبود ذات حق را ضد و همتا

ندانم تا چگونه دانی او را

ندارد ممکن از واجب نمونه

چگونه دانیش آخر چگونه؟

زهی نادان که او خورشید تابان

به نور شمع جوید در بیابان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

درود بیکران بر روان این مرد یک بیت این کتاب می رهاندت
زهی نادان که او خورشید تابان. به نور شمع جوید در بیابان

مهاجرانی نوشته:

به گمانم بیت آخر، تفسیر زیبا و هنرمندانه ای از برهان صدیقین ابن سینا ست. خداوند را با خداوند می شناسیم و نه از راه پدیده های دیگر…

روفیا نوشته:

ظهور جملهٔ اشیا به ضد است
ولی حق را نه مانند و نه ند است
لطفا دوستی این بیت را معنی کند .
ند یعنی چه ؟
در دهخدا به هر دو معنای همتا و ضد امده است !
مصراع اول چه می گوید ؟!

روفیا نوشته:

وزو چون بگذری هنگام فکرت
بود نام وی اندر عرف عبرت
این عبرت به معنا عبور است نه درس عبرت .
حافظ می فرماید :
هر گل نو ز گلرخی یاد همی کند ولی
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
اینجا نیز اعتبار به معنای عبور است .
یعنی از گل لذت ببر ولی در لذت از زیبایی ان متوقف نشو .بلکه بفهم که گل افرینی هم هست :
لعبت بازی در پس این پرده هست
ورنه بر او این همه لعبت که بست ؟!

مجتبی خراسانی نوشته:

ظهور جملهٔ اشیا به ضد است
ولی حق را نه مانند و نه ند است
ظهور و حدوث و تمامی کمالات موجودات، به عدم و نبودشان و غیر یکدیگر بودنشان شناخته می شود؛ ولی حضرت حق سبحانه چنین نیست، چنان که در حدیث آمده است:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَا مِنْ شَیْ‏ءٍ کَانَ وَ لَا مِنْ شَیْ‏ءٍ کَوَّنَ مَا قَدْ کَانَ=ستایش خداوندی را که از هیچ چیز پدید نیامده، و موجودات را از چیزی پدید نیاورده است.
لذا مرحوم نجم الدین هم می گوید:«ظهور جمله ی اشیا به ضد است…» و سپس می گوید:
چو نبود ذات حق را ضد و همتا
ندانم تا چگونه دانی او را
ندارد ممکن از واجب نمونه
چگونه دانیش آخر چگونه؟
می گوید امکان ندارد ذات حضرت حق سبحانه و صفات و کمالاتش را با غیر او شناخت، زیرا که:«ندارد ممکن از واجب نمونه»، بلکه ممکن تنها مظهریت و پرتوی از کمالات او را دارا می باشد.

شمس الحق نوشته:

روفیای گرامی
ند یعنی رشد و نمو ، دهخدا هم همین را گفته است .

mehr نوشته:

با درود
از بانو روفیا خواهش میکنم بگوینددر این دو بیتی که معنی فرمودند جمله ی ”بفهم که گل آفرینی هم هست“ را از کجای شعر فهمیده یا حدس زده اند
گمان میکنم ایشان از روی ایمان قلبی که دارند همه چیز را در پرتو نور خدا میبینند
در بیت :
وزو چون بگذری هنگام فکرت
بود نام وی اندر عرف عبرت
به نظر من ، میگوید چون در فکر فرو رفتی از آن پند و عبرت میگیری دیگر به خدا کاری ندارد
در بیت :
هر گل نو ز گلرخی یاد همی کند ولی
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
میگوید وقتی به گل تازه شکفته نگاه کنی یاد زیبا رویی زنده میشود ولی کجاست گوش شنوایی و دیده ی بینا و معتبری که ببیند؟
کاش ادیبان دیگر هم نظر دهند
با احترام
مهری

دکتر ترابی نوشته:

روفیا ، دوست گرامی ،
آنچه خود یافته اید پاسخ گو است با توجه به بیت نخست از دو معنای ند آنکه ضد است درست می نماید هم وزن ضد است و آن که مانای رشد و فزونی دارد پارسی است و صدای زبر دارد. با پوزش از گستاخی

روفیا نوشته:

سلام مهر گرامی
از حسن ظن شما و این که افکارم را با لفظ زیبای ایمان خطاب کردید نه خیالبافی و توهم سپاسگزارم .
مهری جان در بیت :
ازو چون بگذری هنگام فکرت …
خود شاعر واژه بگذری را به کار گرفته است .
در بیت حافظ واژه گلرخ اشاره به ان زیباروی یگانه دارد .
وگرنه هر کسی با دیدن گل به یاد زیبارویی و زیبایی می افتد . ولی اینکه زیبای علی الاطلاق را در پس پرده گل ببینیم گوش سخن شنو و دیده اعتبار می طلبد .
عرفا از مقایسه صورت و معنا بسیار استفاده کرده اند که ریشه در نظریه مثل mosol افلاطون دارد :
هر کس که ازین ایوان ایوان دگر بیند
شیرین لقبی باشد صاحبنظری باشد
یا
باغ ها و میوه ها اندر دلست
عکس ان بیرون بر این اب و گل است
یا
چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی
صورتی در زیر دارد انچه در بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
نردبان معرفت همان تفکر است که از دیدگاه شبستری یکی از مراحل ان عبور است :
ازو چون بگذری هنگام فکرت …..
در جای دیگری شبستری می گوید :
ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد !
این یعنی اگر تو از جزئ به کل رسیدی فکر کردی در غیر این صورت اصلا فکر نکردی !
داستان فیل مولانا را به یاد دارید ؟
مثل نگاه ماتریالیستی که ماده یا صورت یا تکثرات را خوب می شناسد ولی همینجا متوقف می شود و به روح یا معنا یا وحدتی نائل نمی شود .
گیرم که ز دانه خوشه خیزد
در قالب صورتش که ریزد
در پرده این خیال گردان
اخر سببیست حال گردان
نزدیک تو ان سبب چه چیز است
بنمای که این سخن عزیز است
از اینکه اندیشه ام را به چالش کشیدید سپاسگزارم .

روفیا نوشته:

سپاس اقای دکتر ترابی گرامی
به یاد دارم در سخنرانی صوتی استادی شنیدم که ند تفاوت ظریفی با ضد دارد ولی ان تفاوت را به یاد نمی اورم !
یک زبان شناس زبان عربی باید اینرا بداند .

دکتر ترابی نوشته:

روفیای گرامی ، به از من میدانید این واژگان که از زبان عربی به پارسی رخت کشیده اند گاه مانای خویش از دست داده جامه ای نو بر تن کرده اند .
واژه ند در عربی به معانی هماورد، دشمن، معارض، مخالف ، طرف و همتا و حتا جفت نیز آمده است
با پوزش.

روفیا نوشته:

سلام و سپاس اقای دکتر ترابی گرامی
گمان کنم توضیح شما به خاطرم اورد که تفاوت ضد و ند چیست !
ضدیت تقابل در جنس است مثل اب و خشکی ولی ندیت تجانس در جنس است ولی دو زیر مجموعه مخالف از یک جنس مثل زن و مرد .
در google translate نیز ضد به مانای against و ند به مانای match امده است .

روفیا نوشته:

دلی کز معرفت نور و صفا دید
ز هر چیزی که دید اول خدا دید

این ما تولوا فثم وجه الله …
یعنی نه تنها در زمین و اسمان و چهره انسان خداشناس !
در همه چیز !
این !
هر چیزی !
whatever !
whoever !
گزینش نکنیم !

روفیا نوشته:

“دایره بزرگ”
دایره ای کشید و مرا بیرون گذاشت
و نام کافر و طاغی و نامهای زشت دیگر بر من نهاد،
اما من و عشق آنقدر فهم و ذوق داشتیم که دراین بازی برنده شویم.
ما دایره ای بسیار بزرگتر کشیدیم که او را نیز در برگرفت.

“The Great Circle”
He drew a circle and shut me out
Heretic, rebel, a thing to flout
But love and I had the wit to win
We drew a circle that took him in
.
Edwin Markham

شمیسا نوشته:

روفیای گرامی، چقدر این حکایت دایره بزرگ زیبا و پر معنا بود. همیشه نظرات شما را پای اشعار شیخ شبستری می خوانم و در دل به دلِ آگاهتان آفرین می گویم. خیلی دوست داشتم بیشتر از نظراتتان استفاده کنم. نمی دانم آیا راهی هست؟

روفیا نوشته:

درود شمیسای گرامی
حافظ نیز این دایره را دیده بود .
هر که را با خط سبزت سر سوداباشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
این دایره عشق و دوستی و احترام به نوع انسان و کرامت اوست .
پرسش بنیادینی در اینجا پیش می آید که چگونه می توان همگان را دوست داشت ؟
آیا واقعا همه درخور عشق هستند ؟
حقیر پاسخ این پرسش را در جبرگرایی یافتم .
جبر نه به معنای عام پذیرش سرنوشت محتوم از پیش تعیین شده .
بلکه به معنای باور به وجود چارچوب های قدرتمند در قوانین حاکم بر جهان هستی . بدین معنا که هیچ انسانی در باره عوامل درونی و بیرونی زندگی خود حق انتخاب نداشته است و ناچار به پذیرش یک سری عوامل تحمیلی است .
مثلا کودکی در بدو تولد نارسایی کلیه دارد و ناگزیر از تحمل دیالیز است .
اگر این کودک در افغانستان متولد شود یا در سوییس بدون تردید تجارب متفاوتی از زندگی خواهد داشت . حتی در افغانستان هم در دو خانه مجاور بسته به اینکه فرزند چندم خانواده باشد یا اینکه زیبا آفریده شده باشد یا خیر یا اینکه کم هوش باشد یا باهوش و بسته به هزاران فاکتور دیگر تجارب کاملا متفاوتی خواهد داشت و این داده ها که سراسر از حیطه اختیار او خارجند روی دیدگاه او از زندگی و عملکرد او تاثیر انکار ناپذیری خواهند داشت .
آیا سطح انتظارات ما ازاو با سطح انتظارات مااز یک فرد ظاهرا سالم در جامعه ای که آنرا مدرن میخوانیم و خانواده ای که آنرا توسعه یافته می دانیم برابر است ؟
اگر ما قادر به درک این تفاوت هستیم پس ما باید بفهمیم که تفاوت ها رسمیت دارند و غیر قابل انکارند و آنچه در این باره غلط است همان حوزه انتظارات ماست .
در دنیای جبر انتظار ما از انسانها به صفر می رسد . چرا که همانگونه که تفاوت دو فرد کاملا متفاوت را میفهمیم تفاوت دو انسان ظاهرا متشابه را نیز درک می کنیم . و باور داریم که معلومات ما درمقایسه با مجهولاتمان درباره انسان ها و جهان هستی بسیار ناچیز است .
و اینگونه سر تعظیم در برابر آن قدرتی فرود می آوریم که همه کاینات را میلیونها سال با قدرتی بلا منازع و درچارچوب های غیر قابل عدول اداره کرده و همه و همه را در دایره سبز خود قرار داده است .
اگر بپرسید خوب گیرم که یک روفیای نوعی پیدا شد و این مطالب را به من گفت . من دیگر نباید آن آدم قبلی باشم و باید چنین یا چنان بشوم …
من میگویم بایدی وجود ندارد .
شما در چارچوب عوامل درونی و بیرونی که هستی شما رااحاطه کرده اند سخن مرا تفسیر و تعبیر می کنید . ممکن است شمای نوعی فرد زود باوری باشید یا اصلا به آدم ها اعتماد نکنید یا اصلا منطق را ندانید یا اصلا همه این صحبتها در منطق شما یاوه گویی باشد یا اصلاحوصله و صبر لازم برای خواندنش را نداشته باشید یا نظام فکریتان شبیه به نظام فکری من باشد و بخش اعظم حرف مرا باور کنید یا به من نوعی اعتکاد کنید ….
پس باز به این نقطه می رسیم که این انتظار از انسانها که جهان هستی را مانند ما ببینند بی مورد و بی معناست …
پس کار ما چیست ؟
ماموریت ما چیست ؟
آیا آمده ایم تا مثل عروسک کوکی نقش از پیش تعیین شده خود را بازی کنیم و یک یک به صندوق عدم بازگردیم ؟

شمیسا نوشته:

روفیای گرامی، سپاسگزارم. نخست برای همخوانی زیبای شعر حافظ و شعر ادوین ماکهام. و سپس برای شرح مفصلی که از عشق، جبر، تضاد، و تفادتها آورده اید. به نظرم آمد که در این ماجرا جمع کردن نسبتِ چارچوبها با دوست داشتن ِهمگان برای اثبات جبر شاید ناکافی باشد. توضیح واضحات است اگر بگویم برای رسیدن به این درجه از درک، حق انتخاب بزرگی در پیش رویمان هست. که به این جهان دو قطبی پا گذارده ایم تا همواره در معرض خیر و شر و همهء متعلقاتش مورد آزمایش قرار گیریم، تا خود سمت و سوی حرکت را انتخاب کنیم. تا بدان درک عظیم نائل شویم که همهء عالم آینه ای از چهرهء اوست. بدین جا که رسیدیم، عشق به همهء هستی اتفاق می افتد و همهء آن خوبی و بدی ها، راستی و ناراستی ها، زشتی و زیبایی ها، فقر و دارایی ها، و حتی باید و نبایدها …معنای معمولشان رنگ می بازد. که همهء این تضادها تا جایی برای آدمی معنا دارند که به وحدت نرسیده است. وقتی که رسید، خود و خدا هم یکی می شود. که از روز نخست نیز یکی بوده…اما ناگزیر به طی چرخه ای… و می شود آن بیت زیبایی که از حکیم میرفندرسکی در آن بالا نیز آورده اید. همان:
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
و نه از سر جبر که به اختیار و انتخاب مسیر کمال است که به آن نقطهء خاموشی می رسد….آن جا که دیگر تضادی نیست…خواهشی هم نیست…

روفیا نوشته:

شمیسا جان
پندار بنده این است که نه تنها در هنگام انتخاب میان خیر وشر بلکه حتی هنگام انتخاب اینکه الان یک لیوان آب بنوشم یا نه عوامل تعیین کننده ای وجود دارند که کاملا از حوزه اختیار ما خارجند .
اینکه سایز معده ام چقدر باشد …
اینکه چقدر از خواص آب بدانم …
اینکه چقدر دسترسی به اطلاعات داشته باشم …
اینکه حافظه ام در نگهداری از اطلاعات چقدر قوی باشد …
اینکه آبی که به آن دسترسی دارم چقدر پاکیزه باشد …
اینکه قیمت آب چقدر باشد …
اینکه از کودکی اطرافیانم پس از نوشیدن آب چه واکنشی نشان داده باشند …
اینکه آدم لجبازی باشم یا آدم کنجکاو …
و هزاران عامل دیگر …
خوب این حقیقت در همه تصمیمات ریز و درشت زندگی ما حضور دارد دیگر .
البته که ما تصمیم نهایی را میگیریم .
ولی عرض بنده این است که همه تصمیمات ما بدون استثنا تحت تاثیر عوامل قدرتمند داخلی و خارجی ای هستند که از حوزه کنترل ما بکلی خارجند .

Hamishe bidar نوشته:

درک وجدانی به جای حس بود
هر دو در یک جدول ای عم می‌رود
نغز می‌آید برو کن یا مکن
امر و نهی و ماجراها و سخن
این که فردا این کنم یا آن کنم
این دلیل اختیارست ای صنم
وان پشیمانی که خوردی زان بدی
ز اختیار خویش گشتی مهتدی
جمله قران امر و نهیست و وعید
امر کردن سنگ مرمر را کی دید
هیچ دانا هیچ عاقل این کند
با کلوخ و سنگ خشم و کین کند
که بگفتم کین چنین کن یا چنان
چون نکردید ای موات و عاجزان
عقل کی حکمی کند بر چوب و سنگ
عقل کی چنگی زند بر نقش چنگ
کای غلام بسته دست اشکسته‌پا
نیزه برگیر و بیا سوی وغا
خالقی که اختر و گردون کند
امر و نهی جاهلانه چون کند
احتمال عجز از حق راندی
جاهل و گیج و سفیهش خواندی
عجز نبود از قدر ور گر بود
جاهلی از عاجزی بدتر بود
ترک می‌گوید قنق را از کرم
بی‌سگ و بی‌دلق آ سوی درم
وز فلان سوی اندر آ هین با ادب
تا سگم بندد ز تو دندان و لب
تو به عکس آن کنی بر در روی
لاجرم از زخم سگ خسته شوی
آن‌چنان رو که غلامان رفته‌اند
تا سگش گردد حلیم و مهرمند
تو سگی با خود بری یا روبهی
سگ بشورد از بن هر خرگهی
غیر حق را گر نباشد اختیار
خشم چون می‌آیدت بر جرم‌دار
چون همی‌خایی تو دندان بر عدو
چون همی بینی گناه و جرم ازو
گر ز سقف خانه چوبی بشکند
بر تو افتد سخت مجروحت کند
هیچ خشمی آیدت بر چوب سقف
هیچ اندر کین او باشی تو وقف
که چرا بر من زد و دستم شکست
او عدو و خصم جان من بدست
کودکان خرد را چون می‌زنی
چون بزرگان را منزه می‌کنی
آنک دزدد مال تو گویی بگیر
دست و پایش را ببر سازش اسیر
وآنک قصد عورت تو می‌کند
صد هزاران خشم از تو می‌دمد
گر بیاید سیل و رخت تو برد
هیچ با سیل آورد کینی خرد
ور بیامد باد و دستارت ربود
کی ترا با باد دل خشمی نمود
خشم در تو شد بیان اختیار
تا نگویی جبریانه اعتذار
گر شتربان اشتری را می‌زند
آن شتر قصد زننده می‌کند
خشم اشتر نیست با آن چوب او
پس ز مختاری شتر بردست بو
هم‌چنین سگ گر برو سنگی زنی
بر تو آرد حمله گردد منثنی
سنگ را گر گیرد از خشم توست
که تو دوری و ندارد بر تو دست
عقل حیوانی چو دانست اختیار
این مگو ای عقل انسان شرم دار
روشنست این لیکن از طمع سحور
آن خورنده چشم می‌بندد ز نور
چونک کلی میل او نان خوردنیست
رو به تاریکی نهد که روز نیست
حرص چون خورشید را پنهان کند
چه عجب گر پشت بر برهان کند

Hamishe bidar نوشته:

یکی روبهی دید بی دست و پای
فرو ماند در لطف و صنع خدای
که چون زندگانی به سر می‌برد؟
بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟
در این بود درویش شوریده رنگ
که شیری برآمد شغالی به چنگ
شغال نگون بخت را شیر خورد
بماند آنچه روباه از آن سیر خورد
دگر روز باز اتفاق اوفتاد
که روزی رسان قوت روزش بداد
یقین، مرد را دیده بیننده کرد
شد و تکیه بر آفریننده کرد
کز این پس به کنجی نشینم چو مور
که روزی نخوردند پیلان به زور
زنخدان فرو برد چندی به جیب
که بخشنده روزی فرستد ز غیب
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست
چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش
ز دیوار محرابش آمد به گوش
برو شیر درنده باش، ای دغل
مینداز خود را چو روباه شل
چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر
چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟
چو شیر آن که را گردنی فربه است
گر افتد چو روبه، سگ از وی به است
بچنگ آر و با دیگران نوش کن
نه بر فضلهٔ دیگران گوش کن
بخور تا توانی به بازوی خویش
که سعیت بود در ترازوی خویش
چو مردان ببر رنج و راحت رسان
مخنث خورد دسترنج کسان
بگیر ای جوان دست درویش پیر
نه خود را بیفگن که دستم بگیر
خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خلق از وجودش در آسایش است
کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست
که دون همتانند بی مغز و پوست
کسی نیک بیند به هر دو سرای
که نیکی رساند به خلق خدای

حکم ازلی با جبر به انسان عقل و قوه انتخاب داده که اگر این نبود که سفارش به آدم غیر مختار به حکم عقل کاری بیهوده است و خداوند کار بیهوده نمیکند، که انسان هم به دیوار و در پند نمیدهد. این که درک بکنیم که ما در عین حال جبر الهی, به اندازه عقلمان بر اساس قضا و قدر الهی مختار و مسؤول هستیم دشوار است، ولی کسی صادقانه و با خرد پیش بره میبینه که امر و نهی موجودات غیر مختار معنی ندارد و خداوند بهتر میداند. با احترام فراوان!

Hamishe bidar نوشته:

ملا هادی سبزواری می فرماید:
چون دست قضا رشته اعمار برشت
بگسیختنش خامهٔ تقدیر نوشت
از حکم ازل نه رسته برناونه پیر
وز دام اجل نجسته زیباونه زشت
افشاند در این مزرعه هر کس تخمی
ناچار بباید دِرَوَد حاصِل کشت
امروز بپای خم می سر مستی
فرداست که بر تارک خم باشی خشت
یکچند اگر گسیخت پیوند ازل
در عاقبت انجام بآغاز سرشت
بردار دل ار چه مُلک دارا داری
کین دار فنا بباید از دست بهشت
برگشت باو هرچه از او گشت پدید
گر ز اهل کلیسیاست و از اهل کنشت
با دوستی پنج تن از کاخ سپنج
اسرار رواین پنج به از هشت بهشت

توجه بکنید:
افشاند در این مزرعه هر کس تخمی
ناچار بباید دِرَوَد حاصِل کشت
اگر ما اخیاری نداشتیم، هیچ چیزی نمیتوانستیم کشت کنیم!
جبر حق اختیار و مسؤولیت را از انسان نگرفته.
با احترام!

روفیا نوشته:

ظهور جمله اشیا به ضد است
البته به درستی نمی دانم منظور شیخ محمود از واژه «ظهور» چیست ولی همانطور که می دانید ما در توصیف یک شیء یا حالت یا پدیده گاهی از ضد آن استفاده می کنیم.
مثلا وقتی می خواهیم بگوییم ماده سیال چیست می گوییم مانند ماده جامد نیست که دست شما براحتی وارد آن نمی شود.
وقتی می خواهید برای یک نوآموز تاریکی را توصیف کنید ناگزیرید از نور سخن به میان آورید. نمی توانید از جهل بگویید بدون آن که دانش را تعریف کنید. با ادب را قدر و منزلت نخواهیم فهمید تا بی ادبی را تجربه نکرده باشیم. به همین دلیل است که بخشی از یادگیری ادبیات هر زبان به یادگیری متضاد ها اختصاص داده می شود.

نادر.. نوشته:

ظهور جملهٔ اشیا به ضد است
ولی حق را نه مانند و نه ند است
روفیا جان
کل شعر و مطالب آگاهی بخش، شیرین و جذاب ارسالی از جانب شما و سایر دوستان عزیز را مطالعه کرده و بسیار لذت بردم
… چنانچه کل “هستی” به معنای مطلق آن را - که بی شک تا زمانی که با آن یکی نشده ایم به درستی قابل درک نخواهد بود - همان خدا - یا …. که نامش به اشکال مختلف حتی در مواردی با انکارِ وجود آن مثلا به نام مادر طبیعت، به سادگی بر سر زبانهاست! - بدانیم.. که البته خود شامل همه ضدها و ندها و مانندها و اشیاء و حالت ها و کیفیت ها و ماهیت ها و … است، شاید بیراه نرفته باشیم و به جایی یا کسی یا تفکری برنخورد..
با این توضیحات، در مورد این بیت، در مقابل “هستی مطلق” می توان “نیستی مطلق” را نام گذاری کرد، ولی همین نام، خود گواه موجود نبودن آن است .. یعنی هستی مطلق نه “مانند” دارد و نه “ند” ..

روفیا نوشته:

سلام نادر جان
راستش را بخواهید جمله نخست تان چنان طولانی بود که من جان کلام شما را در نیافتم. لطفا جملات دراز را به بخش های کوچک تر تقسیم نمایید تا کسانی که چون این کودک از ذهن ساده ای برخوردارند نیز منظورتان را دریابند.
بخش دوم را فهمیدم! و با شما موافقم. می گوید حق یا هستی مطلق نه مانند دارد و نه جفت!
مثلا بر روی زمین دو جنس از پستانداران و جانوران دیگر آفریده شده است، شما می توانید در توصیف جنس زن از بسیاری از ویژگی های جنس مرد بهره ببرید. مثلا بگویید در این فقره ها مانند هم هستند ولی ویژگی هایی نیز دارند که آنها را از یکدیگر متمایز می کند. ولی در توصیف هستی مطلق نه تنها مشابهی وجود ندارد بلکه حتی جفتی نیز ندارد تا بدان وسیله ذهنیتی نسبت به او بیابیم. نه مرد است نه زن.

نادر.. نوشته:

سلام دوست عزیزم
به راستی بزرگوارید و فروتن ..
حق با شماست و گویا علامت گذاری ها نیز در رفع این ایراد از جمله بندی هایم چندان کمکی نکرده است..

سید سهراب میرجوادی نوشته:

درود به همگی
برای اولین بار بود این شعرو خوندم و شگفت زده شدم از چند بیتش
اون بیت ظهور جمله اشیا … خیلی واضح داره اشاره میکنه به یک اصل درفیزیک که همه مواد برای بوجود آمدن نیاز به ضده خودشون دارن ولی خدا نه همتا داره و نه ضد خودش رو
اینجا ند به معنای ضد هست با توجه به مصرع اول

کانال رسمی گنجور در تلگرام