گنجور

 
سیف فرغانی

برون زین جهان یک جهانی خوشست

که این خار و آن گلستانی خوشست

درین خار گل نی و ما اندرو

چو بلبل که در بوستانی خوشست

سوی کوی جانان و جانهای پاک

اگر می روی کاروانی خوشست

تو در شهر تن مانده ای تنگ دل

ز دروازه بیرون جهانی خوشست

ز خود بگذری، بی خودی دولتیست

مکان طی کنی، لامکانی خوشست

همایان ارواح عشاق را

برون زین قفس آشیانی خوشست

تو چون گوشت بر استخوانی درو

که این بقعه را آب و نانی خوشست

ز چربی دنیا بشو دست آز

سگست آنکه با استخوانی خوشست

اگر چه تو هستی درین خاکدان

چو ماهی که در آبدانی خوشست

کم از کژدم کور و مار کری

گرت عیش در خاکدانی خوشست

مگو اندرین خیمهٔ بی ستون

که در خرگهی ترکمانی خوشست

هم از نیش زنبور شد تلخ کام

گر از شهد کس را دهانی خوشست

بعمری که مرگست اندر قفاش

نگویم که وقت فلانی خوشست

توان گفت اگر بهر آویختن

دل دزد بر نردبانی خوشست

برو رخت در خانه فقر نه

که این خانه دارالامانی خوشست

که مرد مجرد بود بر زمین

چو عیسی که بر آسمانی خوشست

بهر صورتی دل مده زینهار

مگو مر مرا دلستانی خوشست

بخوش صورتان دل سپردن خطاست

دل آنجا گرو کن {که} جانی خوشست

الهی تو از شوق خود سیف را

دلی خوش بده کش زبانی خوشست