گنجور

 
سیف فرغانی

دلم از کار این جهان بگرفت

راست خواهی دلم ز جان بگرفت

مدح سعدی نگفته بیتی چند

طوطی نطق را زبان بگرفت

آفتابیست آسمان بارش

که زمین بستد و زمان بگرفت

پادشاه سخن بتیغ زبان

تا بجایی که می توان بگرفت

سخن او که هست آب حیات

چون سکندر همه جهان بگرفت

دیگری جای او نگیرد و او

بسخن جای دیگران بگرفت

بلبل طبع او صفیری زد

همه آفاق گلستان بگرفت

دم سرد چمن ز خجلت آن

آمد و غنچه را دهان بگرفت

دست صیتش که در جهان علمست

دامن آخرالزمان بگرفت

بحر معنیست او وزین سبب است

که چو بحر از جهان کران بگرفت

عرضه کردند بر دلش دو جهان

همتش این بداد و آن بگرفت

سخن او بسمع من چو رسید

مر مرا شوق او چنان بگرفت

که دل من ز خاتم مهرش

همچو شمع از نگین نشان بگرفت

طوطی طبعش از سخن شکری

بدهان شکرفشان بگرفت

زهره از بهر نقل خویش آنرا

در طبقهای آسمان بگرفت

ای بزرگی که طبع وقادت

خرده بر عقل خرده دان بگرفت

وقت تقریر مدحت تو مرا

این معانی ره بیان بگرفت