گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
 

یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است

خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است

نکنم رو ترش ار تیز شود کز لب او

سخن تلخ چو جان در دل من شیرین است

دید خورشید رخش وز سر انصاف به ماه

گفت من سایهٔ او بودم و خورشید این است

با رخ او که در او صورت خود نتوان دید

هر که در آینه‌ای می‌نگرد خودبین است

پای در بستر راحت نکنم وز غم او

شب نخسبم که مرا درد سر از بالین است

خار مهرش چو برآورد سر از پای کسی

رویش از خون جگر چون رخ گل رنگین است

دلستان تر نبود از شکن طرهٔ او

آن خم و تاب که در گیسوی حورالعین است

در ره عشق که از هر دو جهان است برون

دنیی ای دوست ز من رفت و سخن در دین است

گر کسی ماه ندیده‌ست که خندید آن است

ور کسی سرو ندیده‌ست که رفته است این است

سیف فرغانی تا از تو سخن می‌گوید

مرغ روح از سخنش طوطی شکرچین است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام