گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۵

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
 

دلبرا حسن رخت می‌ندهد دستوری

که به هم جمع شود عاشقی و مستوری

آمدن پیش تو بختم ننماید یاری

رفتن از کوی تو عشقم ندهد دستوری

اگر از حال منت هیچ نمی‌سوزد دل

تو که این حال نبوده‌ست تو را معذوری

پیش عشاق تو بهتر ز غنا، درویشی

نزد بیمار تو خوشتر ز شفا، رنجوری

گر به نزدیک تو سهل است مرا طاقت نیست

اگرم یک نفس از روی تو باشد دوری

گر به دست اجل از پای درآید تن من

از می عشق بود در سر من مخموری

ما جهان را به تو بینیم که در خانهٔ چشم

دیده مانند چراغ است و تو در وی نوری

پرده از روی برانداز دمی تا آفاق

به تو آراسته گردد چو بهشت از حوری

سیف فرغانی در کار جزا چشم مدار

پادشازادهٔ ملکی چه کنی مزدوری؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام