گنجور

 
سنایی

تا توانی به خنده لب بگشای

سردندان به خنده در منمای

خندهٔ هرزه آبروی برد

راز پنهان میان کوی برد

با پسر اینچنین مثل زد سام

گریه بهتر زخندهٔ بی هنگام

گریهٔ ابر بین وخندهٔ برق

درنگر تا که چیست اینجا فرق

ابر از آن گریه نعمت اندوزد

برق از آن خنده آتش افروزد

ابلهی از گزاف می‌خندید

زیرکی آن بدید و نپسندید

گفت ای بی حیا و بی آزرم

اینچنین خندی و نداری شرم

گریهٔ تو زظلم و بیدادی

به که بی وقت خنده و شادی

خندهٔ هرزه آیت‌ جهل است

مرد بیهوده خند، نا اهل است

هان و هان تا نخندی ای‌ خیره

که بسی خنده دل کند تیره

هیچ شک نیست اندرین گفتار

گریه آید زخندهٔ بسیار

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]