گنجور

 
سنایی

بود وقتی منجّمی کانا

همچو اهل زمانه نابینا

پادشاهی ورا به خدمت خواند

گاه و بی‌گاه پیش خود بنشاند

پادشا مر ورا سؤالی کرد

مشکلش از ره محالی کرد

پادشا زیرک و جهان‌بین بود

ظاهر و باطنش پر از دین بود

گفت روزی برای خود بگزین

رو به تقویم حال خویش ببین

آن زمان کت همه کمال بُوَد

کوکب نحس در وبال بُوَد

طالعت را همه شرف باشد

حال تو بر تو منکشف باشد

هیچ نکبت نباشدت پیدا

خیز و دل شادمانه پیش من آ

تاترا خلعتی دهم در خور

تا شود فقر و فاقه‌ات کمتر

مرد ابله برفت و روز گزید

وآنچه مقصود شاه بود ندید

بامدادی بَرِ شه آمد زود

که از آن بهترینش روز نبود

شاه چون دید مرد را دلشاد

صد در از رنج و غم برو بگشاد

گفت در حال گردنش بزنید

بسته ویرا ز پیش من بکشید

مرد دژخیم مر ورا بکشید

برد واندر زمان سرش ببرید

می ندانست روز نیک از بد

بود تقلید امام او نه خرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]