گنجور

فی صفة الموت

 
سنایی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر
 

جر دو رنگی نشد ز مرگ هلاک

مرد یک رنگ را ز مرگ چه باک

مجلس وعظ رفتنت هوسست

مرگ همسایه واعظ تو بسست

مرگ را در سرای پیچاپیچ

پیش تا سایه افگند به بسیچ

زادگان چون رحم بپردازند

سفر مرگ خویش را سازند

تو به پیری ز مرگ نندیشی

ملک‌الموت را مگر خویشی

وگر ایدون که خویشی تو دُرست

هست باری بآخر و به نخست

نکند سود و جز زیان ندهد

که ورا نیز اجل امان ندهد

سوی مرگ است خلق را آهنگ

دم‌ زدن گام و روز و شب فرسنگ

جان پذیران چه بی‌نوا چه به برگ

همه در کشتی‌اند و ساحل مرگ

هستی حق زوال نپذیرد

آنکه مرگ آفرید کی میرد

پیش آن‌کس که قدر دین داند

سرگذشت امل اجل خواند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام