گنجور

 
سنایی

گفت مردی ز ابلهی رازی

با یکی بدفعال غمّازی

مرد غمّاز پیش هر اوباش

راز آن مرد کرد یکسر فاش

طیره گشت ابله از چنان غمّاز

گفت با مرد کای بدِ بدساز

رازِ من فاش کردی ای نادان

همچو پرخاش پتک بر سندان

دل من کرد قصد پاداشن

افگنم در سرای تو شیون

نوحه دانم یکی به شست درم

وآنِ هفتاد نیز دانم هم

ضایع این رنج را بنگذارم

حق سعیت بوجه بگزارم

بی‌سبب مر مرا بیازردی

آنچه ناکردنی بُوَد کردی

به مکافات آن شوم مشغول

تا که از سر برون کنی تو فضول

رفت ناگه برو و زخمی زد

مرد غمّاز گشت کارش بد

مرد غمّاز کشته شد ناگاه

کار ابله ز خشم گشت تباه

پادشه مر ورا سبک بگرفت

عوض وی بکشت اینت شگفت

بی‌سبب خیره کشته گشت دو مرد

زانکه ناکردنی به جهل بکرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]