گنجور

 
سنایی

کارِ دل باز ای نگارینا ز بازی در گذشت

شد حقیقت عشق و از حد مجازی در گذشت

گر به بازی‌بازی از عشقت همی لافی زدم

کارِ بازی‌بازی از لاف و بازی در گذشت

اندک‌اندک دل به راه عشقت ای بت گرم شد

چون ز من پیشی گرفت از اسب تازی در گذشت

سودکی دارد کنون گر گوید ای غازی بدار

تیر چون از شست شد از دست غازی در گذشت

چشم خون‌خوار تو از قتال سجزی دست برد

زلف دل‌دوز تو از طرار رازی در گذشت

گر چه کشمیری‌ست آن سیمین صنم از حسن خویش

از بت چینی و ماچین و طرازی در گذشت

بی‌نیاز ار داشتی خوش‌دل سنایی را کنون

این نیاز و خوش‌دلی و بی‌نیازی در گذشت

 
 
 
مشکلات اینترنت
شمارهٔ ۶۵ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم