گنجور

 
صامت بروجردی

روایت است که چون از جهان حبیب خدا

مسافر سفر قرب لیله الاسری

رسید وقت که قلب زمانه بگذارد

از این سراچه اندوه و غم برون تازد

به بستر مرض افتاده بود با تب و تاب

یکی به باب رسالت نمود دق الباب

جناب فاطمه در پشت در نمود کدار

از راه کوفتن در نمود استفسار

جواب داد که ای خانواده عصمت

مراست عرض نهانی به شافع امت

پی جواب جوان عرب جناب بتول

به گفت نیست در این حال وقت اذن دخول

برفت و بعد زمانی نمود بار دگر

پی گرفتن اذن دخول حلقه در

در آن زمان شه امی لقب بهوش آمد

به سوی فاطمه با ناله در خروش آمد

که زودتر بشتابید و در فراز کنید

بروی پیک خدا باب حجره باز کنید

که او به همزن مجموعه جماعات است

سفیر مرگ و شکست اساس لذاتست

به هیچ کس نسپرده چنین طریق ادب

ز ما سوی به جز از من کرده اذن طلب

نمود قابض ارواح اذن چون حاصل

به پای بوس رسول خدای شد واصل

سلام کرد و دو دست ادب به سینه نهاد

ز روی شاهد مقصود خویش پرده گشاد

پیام داد ز حق کی شفیع خلق الله

گرت بسر هوس وصل ماست بسم الله

گرفت صدر امم مهلتی ز عزرائیل

که تا رسید برش جبرئیل با تعجیل

به جبرئیل بفرمود سید دو سرا

مرا چگونه نهادی در این زمان تنها

به گفت بهر ورود تو ای فلک رتبت

بدم مباشر اسباب زینت جنت

بگفت چیست بشارانتت از خدای غفور

بگو به من که شود بلکه دل ز غم مسرور

بگفت بازنشاندم حرارت نارین

صفا و روح فزودم به باغ علین

چو حور کرده مزین رخ از شعف غلمان

زده ز شوق صف و دیده در رهت حوران

ز پیشتر بز تو و امتت به روز قیام

بود به سایر امت دخول خلد حرام

بگیر و دار صف حشر و شورش محشر

نخست تاج شفاعت تو را بود بر سر

جواب داد نبی کی امین وحی خدا

گذشت زین همه‌ام عقده ز دل بگشا

بگفت ای به فدای دلت دگر چه غم است

که بعد از این همه قلب تو باز پرالم است

جواب داد که ای پیک حضرت عزت

غم دگر به دلم نیست جز غم امت

نهاد روح‌الامین پس پیام یکتا را

مداد تسلیمه «ربک فترضی» را

بگفت غم مخواری غمگسار پیر و جوان

که روز حشر خداوند قادر منان

ز اهل معصیت اینقدر خواهدت بخشود

که تا رضا شوی و قلب تو شود خوشنود

هزار خاک ندامت به فرق امت تو

چگونه آب نگردند از خجالت تو

دو چیز را به امانت گذاشت آن سرور

کتاب و عترت خود را به گفته داور

شکست بعد نبی حرمت کلام الله

چو قلب عترت پاکش به دشت کرب و بلا

روایت اس تکه چون بی‌کس غریب وحید

به خاک ماریه بنمود جا حسین شهید

نهاده بود به هم هر دو دده حق بین

که دید سینه مجروح خویشتن سنگین

گشود چمش و نظر کرد شمر بی‌دین را

بگفت آن. سک بی‌شرم زشت آئین را

که ای شده ز خدا و رسول بیگانه

مرا شناسی و لب تشنه می‌کشی یا نه

جوا داد بلی می‌شناسمت ای شاه

توئی حسین و بود جد تو رسول الله

علی بود پدر و فاطمه است مادر تو

ندارم از همگی باک و می‌برم سر تو

بگفت حال که در کشتنم تر است شتاب

حرارت جگرم را نشان ز قطره آب

به طعنه گفت که داری گمان تو ای سرور

که هست باب گرام تو ساقی کوثر

بگو بیاید و بنشاند از جگر تابت

کند ز آب به هنگام مرگ سیرابت

کشید خنجر از بهر قتل آن امام امم

اساس خرمی کائنات زد بر هم

بس است (صامت) از این ماجری که لال شوی

اگر زیاد پی شرح این مقال شوی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

شده است بلبل داود و شاخ گل محراب

فکنده فاخته بر رود و ساخته مضراب؟

یکی سرود سراینده از ستاک سمن

یکی زبور روایت کننده از محراب

نگر که پردر گردید آبگیر بدانکه

[...]

مسعود سعد سلمان

شبی چو روز فراق بتان سیاه و دراز

درازتر ز امید و سیاه تر ز نیاز

ز دور چرخ فرو ایستاده چنبر چرخ

شبم چو چنبر بسته در آخرش آغاز

برآمده ز صحیفه فلک چو شب انجم

[...]

ابوالفرج رونی

گرفت مشرق و مغرب سوار آتش و آب

ربود حرص امارت قرار آتش و آب

همی شکنجد باد و همی شکافد خاک

به جنبش اندر دود و بخار آتش و آب

به خشگ و تر به جهان دربگشت ناظر عقل

[...]

سوزنی سمرقندی

خری سبوی سرو روده گوش و خم پهلو

کماسه پشت و کدو گردن و تکاو گلو

چو آمد آید با او سبوی و روده و خم

چو شد کماسه رود با وی و تگا و کدو

خری سرش ز خری چون کدوی بیدانه

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

زهی بمشرق و مغرب رسیده انعامت

شکوه خطبه وسکه زحشمت نامت

زتست نصرت اسلام از آن فلک خواند است

حسام دولت و دین و علاء اسلامت

بزرگ سایه یزدان و آفتاب ملوک

[...]