گنجور

 
صامت بروجردی

هر که به کف قوت صبح و شام ندارد

راحتی از زندگی به کام ندارد

در بر اغیار و یار هیچ ندارد

مرد تهی‌دست احترام ندارد

گر بود از نسل معن و حاتم وقاآن

نزد کسی اسم و رسم و نام ندارد

شمع حیات وی از شماتت دشمن

جز نفسی بیشتر دوام ندارد

هر که فقیر است غیر از آنکه بمیرد

زخم درون وی التیام ندارد

دولت دنیا به خرج می‌رود امروز

کار به شیرینی کلام ندارد

جامه چرکین فقر هر که به بر کرد

هیچ کسش رغبت سلام ندارد

دهر چراگاه اغنیاست که هستند

همچو خری گو به سر لجام ندارد

غیر خدا خوش به حال آنکه چو (صامت)

چشم تمنا ز خاص و عام ندارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

دور قدح را مه تمام ندارد

روشنی ماه این دوام ندارد

بر لب کوثر شکسته است سبویش

هر که به کف وقت صبح جام ندارد

با همه دلها یکی است نسبت آن زلف

[...]

بیدل دهلوی

سعی نفس جز شمار گام ندارد

قاصد ما نامه و پیام ندارد

هر سر و چندین‌ جنون هواست د‌‌ر اینجا

منزل کس احتیاج بام ندارد

این علما جمله تابع جهلایند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه