گنجور

 
صامت بروجردی

ای ز شورِ نشئهٔ دنیایِ فانی، سرگران

سرگران از ساغرِ سودایِ صهبایِ جهان

از جهالت، سُود را بنموده سودا با زیان

بشنوی تا «الرحیلِ» همرهان از کاروان

کن علاجِ گوشِ هوشِ خویش از رنجِ صَمَم

چند روزی داده مهلت ز امتحانت کردگار

می‌زنی بر بامِ گردون گاه کوسِ اختیار

گه سویِ تفویض می‌رانی سمندِ اقتدار

می‌کنی گه میل سویِ جبر و در پایانِ کار

نیک و بد را می‌نهی در گردنِ «جَفَّ القَلَم»

آنکه داند از طبیعت اصلِ بودِ «کُن فَکان»

می‌کند این کار، صنعِ کردگارِ لامکان

حرق را از نار بیند، غرق از آبِ روان

قطع را از آهن و از معده هضمِ آب و نان

گو بمال از خوابِ غفلت چشم را اندک به‌هم

پس چرا شد آتشِ سوزان گلستان بر خلیل؟

موسیِ عمران نشد بهرِ چه غرقِ رودِ نیل؟

نامد اسماعیل از تیغِ خلیل از چه قتیل؟

در نجاتِ یونس از بطنِ سَمَک برگو دلیل

یا نما اذعان به ایجادِ خدایِ ذوالنعم

صنعة‌اللهی که دارد در همه اشیا ظهور

کی شود مستور چون خورشید، غیر از چشمِ کور؟

آنکه دارد کبریا را سعی در اطفایِ نور

هست چون ابلیس از سرمنزلِ توفیق دور

در وجودِ وی بود شایسته، معنایِ عدم

کن علاجِ این غبارِ لغزشِ «عَمی‌بَصَر»

از غوایت شو به اقلیمِ هدایت ره‌سپر

بهرِ تحصیلِ طریقِ مذهبِ اثنی‌عشر

سویِ طورِ معرفت چون پورِ عمران کن سفر

شو به ظلِّ رأفتِ «موسی بن جعفر» معتصم

حضرتِ باب‌الحوائج، عبدِ صالح، رکنِ دین

نورِ چشمِ مصطفی، شبلِ امیرالمؤمنین

قبلهٔ اسلام، صاحب‌افسرِ ملکِ یقین

پیشوایِ شرعِ احمد، مقتدایِ راستین

فخرِ مکه، زیبِ زمزم، اصلِ ارکانِ حرم

شمعِ مصباح و چراغِ دودهٔ عبدمناف

آنکه از تیغِ زبان با زمرهٔ اهلِ خلاف

چون علی کرده به حفظِ شرعِ پیغمبر مصاف

گر نبد ذاتش معینِ موسیِ دریاشکاف

بود تا صبحِ قیامت جایِ او در قَعْرِ یَم

پنجهٔ الله‌شکلش همچو حیدر، بت‌شکن

صرصرِ قهرش بلایِ جانِ «عُبّادِ وَثَن»

شهریارِ عالمِ امکان، ولیِ ذوالمنن

واقفِ پنهان و پیدا، کاشفِ سرّ و عَلَن

منبعِ جود و سخا، سرچشمهٔ فضل و کرم

کاظمِ الغیظی که حلمش کرده دین را پایدار

قدرتِ یزدان ز ایجادِ وجودش آشکار

حارثِ مُلْک و مَلِک، فرماندهِ لیل و نهار

مظهرِ ذاتِ خدا، اسرارِ غیبِ کردگار

باعثِ ایجادِ خلقِ ماسوا از بیش و کم

مصدرِ صنعِ ازل، دیباچهٔ اصلِ قدیم

دُرِّ دریایِ امامت، معنیِ فرعِ کریم

رهبرِ دنیا و دین، مجموعهٔ خُلقِ عظیم

جنتِ موعودِ باقی، مخزنِ علمِ حکیم

ماه بُرجِ «طا و ها»، سَر سورهٔ «نُون و قلم»

صد چو موسی کلیم‌اللهش از بهرِ سؤال

مانده حیران «ربِّ اَرِنی» گوی در طورِ جمال

گرچه یکتایی بوَد مخصوصِ ذاتِ ذوالجلال

لیک ذاتِ وی چو ذاتِ کردگارِ لایزال

از تقرّب، مشتبه گشته حدوثش با قِدَم

در عبادت، خامهٔ «عبدی اَطِعنی» سال‌ها

با خدایِ لامکان در کنجِ زندان آشنا

بسته همچو شیر در زنجیرِ تسلیم و رضا

هشت سال آن یوسفِ مصرِ شهادت مبتلا

تا زد از دنیایِ فانی جانبِ عقبی قدم

از شرارِ ظلمِ هارون مشتعل شد پیکرش

گشت از زهرِ جفا کاهیده جسمِ اطهرش

در غریبی شد برون از جسم، جانِ انورش

نی حبیبی به بالین، نی طبیبی بر سرش

مونسِ وی آهِ عالم‌سوز و اشکِ دم‌به‌دم

وقتِ جان‌دادن بسی از زندگی دلگیر بود

جانِ شیرینش ز فکرِ الفتِ تن سیر بود

ناله‌اش از بی‌کسی بسیار با تأثیر بود

کُند اندر پا و اندر گردنش زنجیر بود

شد مسافر چون به جنت زین دیارِ پُرالم

با زبانِ حال می‌فرمود با بادِ سحر

کای صبا نزدِ رضا اندر مدینه کن گذر

گو ندارد ای رضا بابِ غریبت نوحه‌گر

رویِ بالینِ پدر یک‌دم قدم نِه ای پسر

در نگاهِ واپسینت کن مرا فارغ ز غم

داد در بغداد چون جان آن امامِ نامُراد

چار تن حمال را هارون فرستاد از عناد

حجتِ حق را به رویِ نردبانی جای داد

شیعیانِ پاک‌طینت جمع گشتند از وداد

تا به عزت دفن کردند آن امامِ محترم

داد از مظلومیِ نوباوهٔ خیرالانام

زادهٔ زهرا حسینِ بی‌مُعینِ تشنه‌کام

شاهِ مذبوح از قفا کز ظلمِ بی‌رحمانِ شام

در زمینِ کربلا کردند جایِ احترام

پیکرش را پایمالِ سُمِّ اسبان از ستم

شمرِ بی‌دین با لبِ عطشان ز جسمش سر گرفت

«بَجدلِ» بی‌دین از او انگشت و انگشتر گرفت

«ساربان» از بند، دستش، بَهرِ بَندِ زَر گرفت

«صامت» از بهرِ عزایش خامه و دفتر گرفت

اوفکند اندر مصیبت لرزه بر لوح و قلم

 
 
 
حمایت مالی از گنجور
قطران تبریزی

هرکه دائم با نگار خویشتن باشد به هم

دلش ناویزد به درد و جانش ناویزد به غم

پشتش از هجران نباشد چون دو زلف او دو تا

دلش از انده نباشد چون دو چشم او دژم

من بدل کردم بشادی غم بوصل یار خویش

[...]

مسعود سعد سلمان

افتخار اهل تیغ ای صاحب اهل قلم

شمع سادات عرب خورشید احرار عجم

ای امین شاه غازی صاحب دیوان هند

روشن از رای تو بینم کار تاریک حشم

ای عمید ملک سلطان بوالفرج اهل فرج

[...]

امیر معزی

هفت چیز از خسرو عالم همی نازد به هم

دین و ملک و تاج و تخت و رایت و تیغ و قلم

آن خداوندی که مغرب دارد او زیر نگین

وان شهنشاهی که مشرق دارد او زیر علم

سایهٔ یزدان ملک شاه آن‌که اندر ملک خویش

[...]

سنایی

چون به صحرا شد جمال سید کون از عدم

جاه کسرا زد به عالم‌های عزل اندر قدم

چون نقاب از چهرهٔ ایمان براندازد زند

خیمهٔ ادبار خود کفر از خجالت در ظلم

کوس دعوت چون بزد در خاک بطحا در زمان

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
وطواط

ای حریم صدر تو ترسندگان را چون حرم

از تو گشته بیضهٔ خوارزمشاهی محترم

طایر عدل ترا صحن زمین زیر جناح

ناظر قدر ترا سطح فلک زیر قدم

چرخ گردان بر ندارد جز بفرمان تو گام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه