گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۱

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ما از در او دور و چنین بر در و بامش

باد سحری می‌گذرد، باد حرامش!

تا بر گل روی از کله‌اش دام نهادی

مرغان ز هوا روی نهادند به دامش

ای مرغ ز دام سر زلفش خبرت نیست

گستاخ از آن می‌گذری، بر سر مباش

روی تو بهشت است که شهدست لبانش

لعل تو عقیق است که مشک است ختامش

آن روی چه رویی است که با آن همه شوکت

شد شاه ریاحین به همه روی غلامش

وقت است که سلطان سراپرده انجم

در مملکت حسن زند سکه بنامش

وصف مه روی تو و مهر دل سلمان

از بس که بگفتیم، نگفتیم تمامش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام