گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
محتشم کاشانی

این آب که خضر ازو بقا خواسته است

وز غیرتش آب زندگی کاسته است

از قوت فواره نگشتست بلند

کز جای ز تعظیم تو برخاسته است

واعظ قزوینی

ای آنکه ترا خانه آراسته است

عمر تو در افزونی آن کاسته است

در هر گل این زمین، چو شبنم هر روز

صد چون تو نشسته است و برخاسته است

هاتف اصفهانی

روی تو که رشک ماه ناکاسته است

باغی است که از هر گلی آراسته است

گر زان که خدا نیز وفائی بدهد

آنی که دل من از خدا خواسته است

سحاب اصفهانی

گویند آن را که چون گل آراسته است

و آن را که قدش چو سرو نو خاسته است

کآنرا که هلاکش از جفا خواسته بود

او بی تو چنان شد که دلت خواسته است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه