تا برده سیه کاری زلف تو زراهم
پیداست که چون میگذرد روز سیاهم
دردا که بمردم به شب هجر و کنون هست
از درد فراق تو بتر شرم گناهم
نه جرأت دیدار و نه یارای نگاهی
گیرم که دهد کس به سر کوی تو راهم
از ابر چه فیضی رسد از برق چه آفت
بر من که در این باغ نروئیده گیاهم؟
صد ناوک دلدوز به ترکش ز چه دارد
ترکی که به خاک افگند از نیم نگاهم؟
خوانند (سحابم) ولی ار فیض من این است
ای وای بر آن تشنه که آید به پناهم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد فراق معشوق خود صحبت میکند و احساس تنهایی و رنجی عمیق را تجربه میکند. او به زیبایی و قدرت زلف معشوق اشاره کرده و میگوید که این زلف در زندگیاش نقش سیاهی را ایفا میکند. به رغم آمال و آرزوهایش، او از دیدار معشوق عاجز است و از دوریاش رنج میبرد. شاعر نسبت به خود احساس شرم میکند و به این نتیجه میرسد که زندگی بیمعشوق او همچون باغی خشک و بدون گیاه است. در نهایت، او از آبی که در زندگیاش نمیچکد، نالان است و به این نکته اشاره دارد که حتی باران به او نمیرسد و او همچنان تشنه باقی میماند.
هوش مصنوعی: زلف سیاه تو مانند سایه بر زندگی من تاثیر گذاشته و نشان میدهد که هر روزی که میگذرد، سیاهی و تیرگی در دلم بیشتر میشود.
هوش مصنوعی: ای کاش در شب جدایی از تو میمردم، اما اکنون دردی که از دوریات دارم، به مراتب بیشتر است و مرا به خاطر گناهم به شدت شرمنده میکند.
هوش مصنوعی: نه میتوانم جرأت کنم که تو را ببینم و نه قدرت این را دارم که نگاهی به تو بیندازم، چون هیچکس به من اجازه نمیدهد که به کوی تو بروم.
هوش مصنوعی: از ابر چه خیری به من میرسد و از برق چه آسیبی به من میخورد، در حالی که من در این باغ هیچ گیاهی نمیرویم؟
هوش مصنوعی: چرا تو، با کمانت، به زخمی که میزنی اهمیت میدهی، وقتی که تنها یک نگاه من میتواند تو را به زمین بیندازد؟
هوش مصنوعی: من سحابی هستم که میخوانند، اما اگر تنها فایده من این باشد، افسوس بر آن تشنهای که به سایهام بیاید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مولای تو و بنده آن روزی چو ماهم
چون شیفتگان بسته آن زلف سیاهم
هر چند من از عشق تو در ناله و آهم
هر چند من از عشق تو از گاه به چاهم
بیپرده اگر جلوه کند بخت سیاهم
بر مردمک از رشک کشد تیغ نگاهم
هر چند ز پیراهن بحرست کلاهم
مانند حباب است نظر پرده آهم
در پرده بخت است نهان روشنی من
چون برق گرفتار درین ابر سیاهم
افتاده تر از قطره سنجیده اشکم
[...]
چون غنچه بجز پرده دل نیست پناهم
چون لاله نظریافته بخت سیاهم
هر عقده که پیش آوردم عشق، دلیل است
چون اشک برد آبله پای، به راهم
شادم که شب هجر تو چون شمع ز مقراض
[...]
بر چشمه ی نوش لبش افتاد چو راهم
زلف و زنخش بست و در افکند بچاهم
شمشیر کشیدست بقتل من از ابرو
تا خلق بدانند که عشق است گناهم
عشق آمد و زدار دل و چشم آتش و آبی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.