گنجور

 
سحاب اصفهانی

چو پرده بر فتد از روی مهر آسایش

سزد که مهر در افتد چو سایه در پایش

چه گونه دست تواند بدامن تو رساند

کسی که بر سر کویت نمیرسد پایش

نماید ار بت عذرا عذار من عارض

برد ز خاطر وامق عذار عذرایش

بود به چشم زلیخا چه جلوه یوسف را

کند چو یوسف من جلوه روی زیبایش

امیدواری درمان چگونه دردی راست

که ناامید ز درمان بود مسیحایش

کسی که با تو شکیبائیش نبود چه سان

شکیب بیتو کند جان نا شکیبایش؟

سزد که سرو و صنوبر سرافکنند به پیش

بسان بید موله ز شرم بالایش

نشد ز راه ترحم غمین ز قتل (سحاب)

غمین بود که روا گشته یک تمنایش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلمان ساوجی

نداشت این دل شوریده تاب سودایش

سرم برفت و نرفت از سرم تمنایش

به نرد درد چو وامق نبود مرد حریف

هزار دست پیاپی ببرد عذرایش

کسی نتافت از و سر چو زلفش از بن گوش

[...]

صائب تبریزی

الف قدی که منم سینه چاک بالایش

سپهر سبزه خوابیده ای است درپایش

ز سایه سرو و صنوبر الف کشد برخاک

به هر چمن که کند جلوه قد رعنایش

دل نظارگیان را ز جلوه آب کند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
سیدای نسفی

نگار جامه فروشم خوش است بالایش

کشم چو جامه در آغوش قد رعنایش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه