گنجور

 
سحاب اصفهانی

صباح عید صیام است ساقیا برخیز

که مدتی به بطالت گذشت عمر عزیز

شکست رونق زهد آنچنان که زاهد هم

پی فریب ندارد به سجه دست آویز

گمان مبر که به شرع اهتمام روزه بود

به غایتی که هم از باده کس کند پرهیز

چه غم دمیدت اگر خط که حسن نقصی از آن

در این زمانه نیاید به چشم اهل تمیز

شد آفتاب رخت تا نهان زدیده او

(سحاب) را چو سحاب است چشم گوهر ریز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

همی برآیم با آن که برنیاید خلق

و برنیایم با روزگار خورده کریز

چو فضل میرابوالفضل بر همه ملکان

چو فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز

عسجدی

نبود با او هرگز مرا، مراد دو چیز

یکی ز عمر نشاط و یکی ز شادی نیز

مسعود سعد سلمان

مرا ز رفتن معشوق دیده لؤلؤ ریز

ورا ز آمدن شب سپهر لؤلؤ ساز

انوری

چهار چیز همی خواهم از خدای ترا

بگویم ار تو بگویی که آن چهار چه چیز

به پات اندر خار و به دستت اندر مار

به ریشت اندر هار و به سبلت اندر تیز

ادیب صابر

زمن به قهر جدا کرد روزگار سه چیز

چنان سه چیز که مانند آن ندانم نیز

یکی لباس جوانی دوم امید و امل

سیم حلاوت دیدار دوستان عزیز

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه