گنجور

 
سحاب اصفهانی

حبذا ای کاخ کیوان رفعت گردون اساس

شمس از مقیاس تابان شمسه ات در اقتباس

شمع های محفل تو است اینکه خوانندش نجوم

زانکه سطح بارگاهت کرده با گردون مماس

گوهر آگین مسندت را فرش زیرین است از آن

اطلس افلاک ماند ایمن زنقص آندراس

صورت زیرین اشکال تو باشند این صور

کاندرین زنگار گون مرآت دارند انعکاس

کبک و بازت سال و مه انبازهم در یک کنام

گور و شیرت روز و شب دمسازهم در یک کناس

نه غزالان تو را از حمله ی گرگان گریز

نه گوزنان ترا از هیبت شیران هراس

شاهدانت به خلاف خوب رویان زمان

با یکی دارند دایم باده ی عشرت به کاس

مایه ی ماهیت هفتم سپهر آمد پدید

دود شمعت یافت تا در زیر سقفت احتباس

گرنه شبها تا سحر از بهر پاست نغنوند

از چه در هر صبح باشد چشم انجم را نعاس؟

با وجود گرد راهت ایمن است از سکته چرخ

کآسمان را بر دماغ از این عطوس آمد عطاس

رنگ زنگار تو چون صیقل زداید زنگ غم

عکس شنگرف تو چون روناس دارد روی ناس

بر سپهر ساکنی هم مشرق و هم مغرب است

در گهت زآمد شد شاهنشه گردون اساس

مظهر الطاف حق فتحعلی شه آنکه کرد

آفتاب از آفتاب چتر او نور اقتباس

کرده وقت سعی و کوشش برده گاه قهر و بیم

جذب ادراک از عقول و فعل احساس از حواس

ره زشش سو بسته می خواهند بر خصمش از آن

شد مسدس چو سرای نحل این دیر سداس

آن زمان کز برق تیغ لعلگون سیم سپهر

سرخ گردد آنچنان کز تابش آتش نحاس

چهر مهر از گرد گیرد برقعی تاریک رنگ

پشت دشت از کشته یابد پشته ی گردون مساس

پیکر مردان به نیلی حله گردد مختفی

خنجر گردان به لعلی جامه یابد التباس

پاک خواهد ز رخ گرد کینه زان پس تیغ او

زآن به جا آرد به خون خصم رسم ارتحاس

الغرض چون یافت این عالی بنا اتمام، خواند

عرش بر فرشش درود و خلد بر خانش سپاس

از پی تاریخ سالش زد رقم کلک (سحاب)

سجده گاه پادشاهان است این عالی اساس

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

چون مراد خویش را با ملک ری کردم قیاس

در خراسان تازه بنهادم اقامت را اساس

چون غنیمت را مقابل کرده شد با ایمنی

عقل سی روز و طمع ماهی بود راسابراس

ای طمع از خاک رنگین گر تهی داری تو کیس

[...]

ظهیر فاریابی

صاحب عادل نظام الملک ثانی مجد دین

ای حضیض بارگاهت اوج کیوان را مماس

ذهن پاکت خاک حیرت کرده در چشم عقول

حکم جزمت بند عطلت بسته بر پای حواس

آفتاب طلعتت گر سایه بر چرخ افکند

[...]

ابن یمین

گر کسی از روزگار اکنون شکایت می‌کند

بنده باری زو ندارد غیر شکر بی‌قیاس

دوستان جمعند و جمع دشمنان در تفرقه

هست صحت حاصل و وجه معاشی بی‌هراس

من نمی‌دانم کزین خوش‌تر چه باشد روزگار

[...]

عبید زاکانی

چون در این دنیا عزیزم داشتی یارب به لطف

وز بسی نعمت نهادی بر من مسکین سپاس

اندر آن دنیا عزیزم دار زیرا گفته‌اند

« خوش نباشد جامه نیمی اطلس و نیمی پلاس

شمس مغربی

نیست پنهان حق ز چشم مردمان و حق شناس

گرچه هر ساعت نماید خویش را در هر لباس

هر زمان آید بلبسی یار از خلوت برون

گاه اطلس پوش گشته گاه پوشیده لباس

گر هزاران جامه پوشد قامت او هر زمان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه