صبح بنمود رخ از چاه افق چون بیژن
دیده ی رستم گردون ز رخش شد روشن
خسرو روم به سر مغفر رومی چو نهاد
چاک زد شاه حبش جوشن سیمین بر تن
روز افروخت یکی نیزه ی سیمینه سنان
چرخ افراشت یکی خیمه ی زرینه رسن
شد عیان موکب سلطان خور از بهر نثار
گشت گنجور فلک را تهی از زر مخزن
یا تو گوئی که درر ریخت از این نیلی ابر
یا تو گوئی که گهر بیخت ازین پرویزن
داد از محفل جم بزم جهان یاد از آنک
جام جمشید برون آمد از این نیلی دن
یا سلیمان فلک کردت گر باره به دست
خاتمی را که زدستش بربود اهریمن
آن اثر باد سحر کرد به گل های نجوم
باز تا صبح کند بزم جهان را روشن
باز تا صبح دهد بزم جهان را زینت
که به هنگام خزان باد خزان در گلشن
لعل و کان باده بر آورد ز مینایی خم
بستد این شمع و بر افروخت به فیروزه لگن
هر کسی چید بساط طرب و محفل عیش
هر کسی شد به تماشای گل و گشت چمن
گشت در باغ مقام همه چه شیخ و چه شاب
شد به گلزار مکان همه چه مرد و چه زن
عاشقی نه که نه یاری بودش در پهلو
شاهدی نه که نه دستی بودش در گردن
لعل گون جام کشید این به سرود بربط
ارغوانی قدح این زد به نوای ارغن
یک طرف ماهرخی دست زنان رقص کنان
یک طرف زهره وشی نغمه سرا دستان زن
پیش از این زمزمه ی فاخته چون نوحه ی زاغ
بر آن جلوه ی طاووس چو رفتار زغن
من به کنجی به فغان از ستم چرخ که او
چند با من ستمش پیشه بود کینش فن
دیده ام ز اشک پیاپی به زمین قطره فشان
سینه ام ز آه دمادم به فلک شعله فکن
گاه سوزان تنم از کثرت آلام و غموم
گاه نالان دلم از فرط بلایا و محن
گاه در این غم جانسوز که تا چند کند
آتش فرقت احباب به جان و دل من
آنچه هرگز نکند آتش سوزان به گیاه
آنچه هرگز نکند برق یمان با خرمن
گاه دل کرد تمنای سروری که مرا
بلکه جانی به تن افزاید و روحی به بدن
گاه اندیشه به امید نشاطی که از آن
یکزمان جان حزین را برهاند ز حزن
ناگهان سوی من از خطه ی جان پرور ریزد
قاصدی آمد چون باد صبا از گلشن
قاصدی دیدن آن هوش رباینده ز سر
قاصدی طلعت آن روح فزاینده به تن
جیبش از نامه ز بس گشته معطر گوئی
که نسیمی است گذر کرده به صحرای ختن
نامه ای داد که شد خاطر زارم خرم
نامه ای داد که شد دیده ی تارم روشن
نامه نه عقد گهر ریخته بر صفحه ی سیم
نامه نه عنبرتر بیخته بر برگ سمن
دیده ام دید از آن نامه ضیائی که ندید
دیده ی ساکن بیت الحزن از پیراهن
هم به غیرت خط مشکین نگارش ز خطوط
هم به خجلت شکن طره ی یارش ز شکن
همه حرفش به نظر نافه ای از مشک ختا
همه سطرش به مثل رشته ای از در عدن
صفحه اش حجله و الفاظ لطیفش هر یک
نو عروسی به معانی دقیق و روشن
خط او چون خط خوبان و نگارنده ی آن
فخر ارباب ذکا مفخر اصحاب فطن
میرزای متعالی نسب احمد که بود
سر احرار زمان سرور اشراف ز من
آنکه باشد کف او در سخا را دریا
آنکه آمد دل او بحر عطا را مخزن
آنکه هنگام سخط کوه شود از بیمش
آنچنان نرم که در پنجه ی داوود آهن
با ضمیرش نبرد مهر منیر اسم ضیا
با کلامش نکند در ثمین یاد ثمن
هم بیان خرد از ذکر مدیحش عاجز
هم زبان قلم از شرح بیانش الکن
چو شود پرتو رایش به سها شعشعه بخش
چو شود ابر عطایش به دمن سایه فکن
پرتو مهر شود منفعل از نورسها
خضرت ربع کند شرم ز خضرای دمن
بس گهر زای تراز بحر بود در نیسان
بس درر بارتر از ابر بود در بهمن
طبع او گاه سخاوت کف او گاه کرم
کلک او گاه نگارش لب او گاه سخن
گر غرض بذل کف بحر نظیرش نبود
کش به هنگام سخا بحر نشاید گفتن
پرورش لعل بدخش ار چه پذیرد به بدخش
تربیت در عدن ارچه گزیند به عدن
ای گشوده به چمن لاله به بستان سوسن
به دعای تو زبان و به ثنای تو دهن
ای فلک قدر فلک مرتبه ای کز مه نو
طوق فرمان تو را کرده فلک در گردن
ای که جاه تو عروسی است کز آراستگی
در خور زیور گوشش نبود عقد پرن
به خدائی که نهال قد خوبان شد از او
ثمر آور به ترنج ز نخ و سیب ذقن
به طراوت ده رخسار نکویان جوان
به ضیابخش دل خسته ی پیران کهن
به غبار قدم و خاک درت کآمده اند
توتیائی که از آن چشم خرد شد روشن
که جدا تا شده ام از سر کوی تو بود
ساحت گلشن دهرم به نظر چون گلخن
اشک من گشته گهربار تر از ابر مطیر
آه من گشته شرر بار تر از برق یمن
اشک سرخم به رخ زرد بدآنسان پیدا
که همی رویت از برگ زریری ریون
هر کس آری ز تو شد دور مدامش دل و جان
تیر غم راست هدف تیغ بلا راست مجن
و آن که آمد به پناهت بود ایمن که بود
کلبه ی وادی ایمن ز حوادث ایمن
هر که روزی به دیار تو نماید منزل
هر که چندی به جناب تو گزیند مسکن
نیست خوشدل، شودش گرچه به جنت ماوا
نیست خرم، شودش گرچه به فردوس وطن
به که کوشم به دعای تو که تطویل کلام
نبود در بر ارباب خرد مستحسن
تا که بهر امن و بیجاده ز تاثیر نجوم
پرورش داده به گل تربیت اندر معدن
اشک اعدای تو از بیم تو چون بیجاده
روی احباب تو از لطف تو بهر امن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری توصیفی و عاشقانه است که به زیباییهای صبح و طبیعت اشاره دارد. شاعر از بیدار شدن خورشید و روشنایی آن صحبت میکند و سپس به توصیف حال و هوای جشن و شادمانی در باغها و محفلهای عیش میپردازد. تصویرهایی از رقص و شراب و عشق در فضا وجود دارد و شاعر از غم و اندوه خود در کناری میگوید. سپس قاصدی از جانب محبوبش خبر خوشی میآورد و با توصیف نامهای زیبا و معطر، دل شاعر را شاد میکند. شاعر به جمال و فضایل محبوب و بزرگی شخصیتی که نامه را نوشته اشاره میکند و بلافاصله به دعای خود برای شادی و آرامش در زندگی میپردازد. در نهایت، احساس دوری و اشکهای شاعر نسبت به محبوبش نمودار میشود، و او از امنیت و آرامش زندگی در کنار محبوبش سخن میگوید.
هوش مصنوعی: صبح با روشناییاش از دامن افق جلوهنمایی کرد و چهره زیبای بیژن را به یاد آورد. رستم هم با دیدن این نور، به شکوه آسمان پیبرد و روشنی دنیایش افزایش یافت.
هوش مصنوعی: خسرو روم با کلاه دفاعی رومانی که بر سر داشت، به محض اینکه جوشن نقرهای شاه حبش را بر تن کرد، پارا شکست.
هوش مصنوعی: یک روز، نیزهای از نقره درخشید و چادر طلایی را به اهتزاز درآورد.
هوش مصنوعی: موکب خورشید به وضوح نمایان شد و به خاطر بخشش و احسانش، خزانه آسمان را از طلا خالی کرد.
هوش مصنوعی: یا میگویی که از ابر نیلی رنگ، درّی فرو ریخته است، یا این که میگویی که گوهرهایی از این پرویزن (نوعی پارچه یا لباس) پاشیده شده است.
هوش مصنوعی: فرمانروایی جمشید و شکوه بزم او در یادها مانده است، و از آن زمان تاکنون هیچ جامی به اندازه جام جمشید که پر از رازها و شگفتیها بود، نمیتواند این یادآوری را زنده کند.
هوش مصنوعی: آیا همچون سلیمان که آسمان را با قدرت و حکمت خود میکرد، تو نیز از دست اهریمن نجات یافتی و حکمت و قدرت را در دستان خود داری؟
هوش مصنوعی: نسیم سحرگاهی بر گلهای شبنما تأثیر گذاشت و آنها را وادار کرد تا بزنند و صبح را به جشن و شادی جهان روشنایی ببخشند.
هوش مصنوعی: تا صبح، بزم دنیا را زینت میبخشد، چون در فصل خزان، باد خزان در گلستان میوزد.
هوش مصنوعی: گوهر سرخ و با شکوهی، به مانند می درون یک جام شیشهای، از زمین برخاست. این شمع روشن شده، درخشانیاش را به ظرف فیروزهای منتقل کرد.
هوش مصنوعی: هر کسی جشن و شادمانی خود را برپا کرده و در حال لذت بردن از زیباییهای گلها و چمنهاست.
هوش مصنوعی: در باغ، مقام و جایگاهی برای همگی وجود دارد؛ چه برای پیران و چه برای جوانان. در این گلزار، همه، چه مرد و چه زن، سهم دارند.
هوش مصنوعی: عاشق بودن فقط به معنی داشتن یاری در کنار یا محبوبی با ظاهری زیبا نیست. عشق واقعی فراتر از اینهاست و به عمق احساس و رابطهای عمیق اشاره دارد.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به زیبایی و جذابیت رنگ لعل (سرخ) و بینظیری جام شراب اشاره میکند. او به نقل از بربط (یک ساز موسیقی) میگوید که صدای خوشی از آن به گوش میرسد و در این میان، قدح (جام) ارغوانی رنگ هم به نوای دلنشین موسیقی میرقصد. شاعر با این تصویر به ایجاد فضایی شاداب و دلنشین در محفل میپردازد.
هوش مصنوعی: در یک طرف، ماهرویی به زیبایی میرقصد و در طرف دیگر، زهره و شی به نوازندگی و آهنگسازی مشغولند.
هوش مصنوعی: قبل از این، صدای فاخته مانند نوای زاغ به نظر میرسید و آن زیبایی طاووس همچون رفتار زغن بود.
هوش مصنوعی: من در گوشهای با دلخوری و شکایت از ظلمی که زمان بر من میآورد نشستهام، زیرا این زمان همیشه با من بیعدالتی کرده است و حالا میخواهم از آن شکایت کنم.
هوش مصنوعی: من بارها شاهد بودهام که اشکهایم به زمین میریزد و قلبم به طور مداوم از درد و سوزش به آسمان شعله میافکند.
هوش مصنوعی: گاهی به خاطر دردها و غمهای زیاد، بدنم در سوز و آتش است و گاهی دلام به خاطر بلاها و مصیبتها ناله میکند.
هوش مصنوعی: گاهی در این غم عمیق، میپرسم که این آتش جدایی از دوستانم تا کی به جان و دل من سوزانده میشود.
هوش مصنوعی: آن چیزی که آتش نمیتواند به گیاه آسیب بزند و آنچه برق نمیتواند به خرمن ضرر برساند، چیزی است که به راحتی نمیتوان آن را از بین برد.
هوش مصنوعی: گاهی دل میخواست که مقام و منصب بلندی به دست بیاورد تا شاید به این وسیله، جانم را تقویت کند و روحی تازه به بدنم ببخشد.
هوش مصنوعی: گاهی به فکر میافتم که آیا میتوانم با امیدی، شادی را به زندگیام برگردانم و از غم رهایی یابم.
هوش مصنوعی: ناگهان از سرزمین جان پرور، پیامی به سمت من میآید، همچون نسیم صبحگاهی که از باغ عبور میکند.
هوش مصنوعی: پیامبری به دیدن آن زیبایی خیرهکننده میرود، که مانند روحی زندگیبخش و شاداب است.
هوش مصنوعی: جیب او آنقدر پر از نامههای معطر است که انگار نسیمی از دشتهای ختن به آن رسیده.
هوش مصنوعی: نامهای دریافت کردم که باعث شد قلبم غمگین شود، اما همان نامه همچنین چشمانم را هم روشن کرد.
هوش مصنوعی: نامه چیزی نیست که مانند جواهرات بر روی صفحه نقره بچسبد یا مانند عطر خوشبو بر روی گلهای معطر بپاشد.
هوش مصنوعی: من نوری را در نامهای دیدهام که دیدهام را روشن کرده، در حالی که چشمهای بیحرکت و غمگین در خانه غم، نتوانستهاند آن را مشاهده کنند.
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و جذابیت دو عنصر اشاره دارد. یکی خط زیبای سیاه و دیگری دلبری و دلربایی معشوق. شاعر از یک سو به زیباییهای خطی که با غیرت و احساس نوشته شده اشاره میکند و از سوی دیگر به حالتی شرمآور و دلنشینی میپردازد که طرهی موهای یار ایجاد میکند. در کل، شاعر از تضاد بین زیبایی و حالتی شکننده در عشق سخن به میان میآورد.
هوش مصنوعی: تمام سخنانش همانند بویی خوش از مشک ختاست و هر یک از جملاتش مانند رشتهای است که از بهشت عدن آمده.
هوش مصنوعی: این صفحه زیبایی همچون عروسی دارد و هر یک از کلماتش به دقت و روشنی مفاهیم را بیان میکند.
هوش مصنوعی: خط او همانند خط زیبا و خوشنویسان است و نویسندهاش به ویژه مورد افتخار صاحبان عقل و ذکاوت و هوش قرار دارد.
هوش مصنوعی: احمد، که از نژاد شریف و بزرگزادگان است، در زمان خود به عنوان یکی از بزرگترین و آزاداندیشترین شخصیتها شناخته میشود و من نیز به او افتخار میکنم.
هوش مصنوعی: کسی که در بخشندگیاش مانند دریا است، و دلش مملو از عطایا و کرامتهاست، به حقیقت گنجینهای از بخشش و generosity میباشد.
هوش مصنوعی: آن کسی که دارای قدرت و نفوذی است که باعث میشود کوهها از ترس او نرم و شکلپذیر شوند، به مانند آهنی است که در دست داوود (حضرت داوود) تغییر شکل میکند.
هوش مصنوعی: با احساسش درگیر عشق نورانیام، نامش با سخنانش در دل یاد گرانبها ندارد.
هوش مصنوعی: زبان عقل و بیان قلم در توصیف و ستایش او ناتواناند و نمیتوانند حق او را ادا کنند.
هوش مصنوعی: زمانی که نور و زیبایی تو در آسمان بدرخشد، مانند ستارهای درخشان میشود و وقتی که رحمت و نعمت تو مانند ابر بر زمین بیفتد، سایهای دلپذیر بر آن میافکند.
هوش مصنوعی: سایهی خورشید باعث میشود که سبزی و طراوت بهار از گیاهان شرم کند و خجالت بکشد.
هوش مصنوعی: در فصل نیسان، جواهراتی به اندازهی دریا به وجود میآید و در ماه بهمن، گوهرهایی حتی با ارزشتر از ابرها وجود دارد.
هوش مصنوعی: خوی او گاهی مانند بخشندگی و سخاوت است، گاهی همچون بزرگواری و کرم. نوشتن او شبیه به نگارش زیباست و گفتارش نیز آ peł از جوانب شیرین و دلنشین است.
هوش مصنوعی: اگر هدف از بخشش، دریا مانند آن نباشد، پس در وقت generosity نباید از دریا سخن گفت.
هوش مصنوعی: اگرچه در بدخشان مروارید پرورش مییابد، اما اگر در بهشت هم قرار بگیرد، باز هم به خوش خویی و زیباییاش ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: ای که در باغ لالهها و سوسنها به دعای تو زبانها باز شده و به ستایش تو، دهانها گشوده شده است.
هوش مصنوعی: ای آسمان، با ارزشترین مقام را به تو میبخشم که از نور ماه، گردنبندی برای تو ساخته شده است.
هوش مصنوعی: ای کسی که مقام و جایگاه تو مانند عروسی است که به قدری زیبا و آراسته است که حتی برای زینت گوشش، احتیاج به زیور ندارند.
هوش مصنوعی: به خدایی که سرچشمه زیبایی و خوبیهاست، امید داشته باش و به ثمرات خوش زندگی مانند میوههای خوشمزه و دلپذیر از درختان الهی توجه کن.
هوش مصنوعی: نگاه جوانان زیبا، مانند نسیمی تازه، به دل خسته و کدورتهای پیران کهن، شادابی و طراوت میبخشد.
هوش مصنوعی: گرد و خاک پای تو، همچون تودهای از غبار، به چشمانی که از آن روشن شده، میماند. این نعمت و روشنایی که به دست آمده، نتیجهٔ نزدیکی و ارتباط با توست.
هوش مصنوعی: من از مسیر تو دور شدهام و حالا فضای زندگیم به نظر مثل یک گلخن است، در حالی که باید یک باغ گل باشد.
هوش مصنوعی: گریهام به اندازهای ارزشمند و پرمعنا شده که مانند گوهری از ابر بارانی است و نالههایم به شدت و تندی بیشتری میتابد که همچون درخششی از آسمان یمن میباشد.
هوش مصنوعی: چشمان پر از اشک من بر چهرهام واضح است، بهگونهای که صورتت به زیبایی و نرمی برگ زریبار میدرخشد.
هوش مصنوعی: هر کسی که از تو دور باشد، دل و جانش همواره در غم است و این غم مانند تیر بلا به سوی او نشانه گرفته است.
هوش مصنوعی: هر کس به سرپناه تو پناه آورد، در امان است. همانطور که کلبهی وادی ایمن از خطرات در امان است.
هوش مصنوعی: هرکس که روزی در سرزمین تو زندگی کند و مدتی در کنار تو اقامت کند، به آب و هوای تو و صفای وجودت عادت میکند.
هوش مصنوعی: هیچ کسی نیست که با دل خوش باشد، حتی اگر به بهشت برود. او خوشحال نخواهد بود، حتی اگر در بهترین سرزمینها زندگی کند.
هوش مصنوعی: بهتر است که به خاطر تو تلاش کنم، چون از طولانی شدن صحبت به پیشگاه دانشمندان خوشایند نیست.
هوش مصنوعی: برای ایجاد یک محیط امن و بدون دغدغه، به پرورش گل از دل زمین و تأثیرات آسمانی پرداخته شده است.
هوش مصنوعی: اشکهای دشمنان تو از ترس و واهمه توست، همانطور که دوستان تو به خاطر لطف تو در امنیت و آرامش هستند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا بپوشید بلؤلؤی ثمین باغ سمن
از گل سرخ بیاقوت بیاراست چمن
همه کهسار عقیق است و همه دشت گهر
هر دو را گشته طراز از عدن و کان یمن
گل خندان شده در بستان چون روی صنم
[...]
حاجب بوم جوانمرد به سیم و زر و زن
گز ره حکم و تواضع به دهان و گردن
یک منی خورد همی سیکی و سیلی ده من
به بد خلق همه عمر به پیوست سخن
سگ خشم و خر شهوت که زبونگیری نیست
تیز دندانتر از این هر دو در این خاک کهن
نفس من کو ملک مملکت شخص منست
هر دو را سخرهٔ خود کرده به تادیب سخن
ترک و تازیک شما جمله سگانند و خران
[...]
آن به حق خواجه و مخدوم ولی نعمت من
آرزوی دل و اقبال حسین بن حسن
آن به حق خواجه و مخدوم ولی نعمت من
آرزوی دل و اقبال حسین بن حسن
آن به حق خواجه و مخدوم ولی نعمت من
[...]
جان حیوان که ندیده است به جز کاه و عطن
شد ز تبدیل خدا لایق گلزار فطن
نوبهاری است خدا را جز از این فصل بهار
که در او مرده نماند وثنی و نه وثن
ز نسیمش شود آن جغد به از باز سپید
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.