گنجور

 
صفی علیشاه

گر عناصر سرگران کردند با من نوبتی

ترک تن گویم کز ایشانم نباشد منتی

روضه کو خاک آدم را بباد از دانه داد

شایم آتش را گرش آبی نهم یا عزتی

گفت دانائی چه سنگی قدرش از لعلست بیش

گفتم آنکش مهر قدر افزا بتابد ساعتی

فقر و شاهی هر دو در بازار عشق افسانه است

چیست رطل آنجا که دریا را نباشد قیمتی

کیش عشق از آن گزیدم تاکرام الکاتبین

در قلم نارند نامم را بجرم و طاعتی

بندگیرا بر خداوندی نیاری سر فرود

آوری بر کف اگر دامان عالی همتی

بی‌نشانی یک نشانست ار که داری خوی عشق

نیست عاشق آنکی آید در نشان و نسبتی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سوزنی سمرقندی

ای ندیده چشم دولت چون تو صاحبدولتی

هرکه بیند روی تو زان پس نبیند محنتی

نیست در گیتی چو تو صدر مبارک طلعتی

نیست بر روی زمین مثل تو گردون همتی

از خلایق نیست چون تو نیک خلق و سیرتی

[...]

سلمان ساوجی

جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی

بی عزیزان نیست عمر نازنین را لذتی

بر سر من کس نمی‌آید به پرسش جز خیال

جز خیالش کس ندارد بر سر من منتی

شربت قند لبش می‌سازد این بیمار را

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سلمان ساوجی
جهان ملک خاتون

من ندارم بی رخت از زندگانی راحتی

وین سعادت کو که از وصلم نوازی ساعتی

بر من مسکین نمی سوزد تو را دل تا به کی

دلبرا آخر جفا را نیز باشد غایتی

گفته بودم ترک مهر روی مه رویان کنم

[...]

اسیری لاهیجی

چون جهانرا پیش جانان نیست یک جو حرمتی

جان فدا کن ای دل ار هستی تو صاحب همتی

درد عشقت عاشقانرا دولتی بی منتهاست

کز غم عشق تو می یابند هر دم لذتی

ای نسیم صبحگاهی اشتیاق جان من

[...]

میلی

در گلو بینم گر از تیغ شهادت شربتی

یک دم از عمر به تلخی رفته یابم لذّتی

همچو مرغ نیم بسمل در میان خاک و خون

نیم جانی دارم و از وی ندارم راحتی

چون به این آسودگی در عمر خود کم بوده‌اند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه