گر عناصر سرگران کردند با من نوبتی
ترک تن گویم کز ایشانم نباشد منتی
روضه کو خاک آدم را بباد از دانه داد
شایم آتش را گرش آبی نهم یا عزتی
گفت دانائی چه سنگی قدرش از لعلست بیش
گفتم آنکش مهر قدر افزا بتابد ساعتی
فقر و شاهی هر دو در بازار عشق افسانه است
چیست رطل آنجا که دریا را نباشد قیمتی
کیش عشق از آن گزیدم تاکرام الکاتبین
در قلم نارند نامم را بجرم و طاعتی
بندگیرا بر خداوندی نیاری سر فرود
آوری بر کف اگر دامان عالی همتی
بینشانی یک نشانست ار که داری خوی عشق
نیست عاشق آنکی آید در نشان و نسبتی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به مسأله عشق و جایگاه انسان در آن میپردازد. او بیان میکند که هیچیک از دنیا و رنجهایی که از سرگردانی و فقر و ثروت ناشی میشوند، در بازار عشق ارزش ندارند. او تأکید میکند که عشق خالص و حقیقی است و هیچ چیز نمیتواند جای آن را بگیرد. همچنین، او اشاره میکند که در عشق، نباید به نشانهها و نسبگرایی توجه کرد، بلکه باید به ذات عشق و جوهر آن پرداخت. بهطور کلی، این شعر بر اهمیت عشق و فراتر بودن آن از مقولههای مادی تأکید دارد.
هوش مصنوعی: اگر اجزای بدنم در حال آشفتهگی باشند، با نوبتی که میزنم، از بدنم جدا میشوم، زیرا از این عناصر هیچ خدمتی بر من نیست.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که زمین و خاک آدمی زندگی و سرنوشت انسان را رقم میزند. اگر آتش وجود انسان کاهش یابد یا خاموش شود، باید به او آب و نشانی از عظمت و احترام داد. بنابراین، زندگی و نیروهای درونی انسان به نوعی به محیط و شرایطی که در آن قرار دارد وابسته است.
هوش مصنوعی: دانشمند گفت که ارزش سنگی از لعل بیشتر است. من پاسخ دادم که فقط زمانی که محبت و ارزش افزا به آن تابیده شود، آن سنگ ارزش پیدا میکند.
هوش مصنوعی: در عشق، فقر و ثروت هر دو بیمعنی هستند. وقتی که ارزش دریا مشخص نیست، قیمت یک رطل چگونه اهمیت دارد؟
هوش مصنوعی: من به عشق دچار شدم و همچون نوشتهای در دستان نویسندگان، نامم با گناه و اطاعت در دو طرف قرار دارد.
هوش مصنوعی: اگر به خداوندی بندهای، احساس نکن که ذلت و بندگی را بر خودت تحمیل کردهای. بلکه با سر فرود آوردن، نشان بده که حتی اگر به مقام و جایگاه بلندی هم برسی، نباید از صفات نیکوی بندگی غافل شوی و همواره باید همت عالی داشته باشی.
هوش مصنوعی: هیچ نشانی خود یک نوع نشانه است؛ چرا که اگر عشق در دل نباشد، عاشق واقعی شخصی نیست که تنها به ظاهر و نسب خود توجه کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای ندیده چشم دولت چون تو صاحبدولتی
هرکه بیند روی تو زان پس نبیند محنتی
نیست در گیتی چو تو صدر مبارک طلعتی
نیست بر روی زمین مثل تو گردون همتی
از خلایق نیست چون تو نیک خلق و سیرتی
[...]
جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی
بی عزیزان نیست عمر نازنین را لذتی
بر سر من کس نمیآید به پرسش جز خیال
جز خیالش کس ندارد بر سر من منتی
شربت قند لبش میسازد این بیمار را
[...]
من ندارم بی رخت از زندگانی راحتی
وین سعادت کو که از وصلم نوازی ساعتی
بر من مسکین نمی سوزد تو را دل تا به کی
دلبرا آخر جفا را نیز باشد غایتی
گفته بودم ترک مهر روی مه رویان کنم
[...]
چون جهانرا پیش جانان نیست یک جو حرمتی
جان فدا کن ای دل ار هستی تو صاحب همتی
درد عشقت عاشقانرا دولتی بی منتهاست
کز غم عشق تو می یابند هر دم لذتی
ای نسیم صبحگاهی اشتیاق جان من
[...]
در گلو بینم گر از تیغ شهادت شربتی
یک دم از عمر به تلخی رفته یابم لذّتی
همچو مرغ نیم بسمل در میان خاک و خون
نیم جانی دارم و از وی ندارم راحتی
چون به این آسودگی در عمر خود کم بودهاند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.