گنجور

 
صفی علیشاه

می‌رفت و بخود می‌گفت رمزی لب خاموشش

ز آن رفتن و گفتن بود دل‌ها همه در جوشش

می‌کرد بجنگ آهنگ چشمان پر آشوبش

می‌برد عنان از چنگ گیسوی زره پوشش

ره بند و خدنگ افکن مژگان صف آرایش

جانسوز و بلا رگ زن ابروی کمان توشش

از گردش چشم ایدون شهری همه بیمارش

و ز لعل لب میگون خلقی همه مدهوشش

بر همزن و جمع‌آور در حلقه سیه مویش

مه سیر و شبیخون برد و طره بناگوشش

جان خستن و پروردن نقش ز خط سبزش

دل بردن و خون خوردن رنگی زلب نوشش

خود رائی و خودسازی آویزه خفتانش

رعنایی و طنازی بند علم دوشش

تا چند قدح خواری پیمانه دهد لعلش

تا چند سخن بازی افسانه کند گوشش

جویم ز خدافوزی آرم که بگفتارش

خواهم بدعا روزی گیرم که در آغوشش

خوبان بصفی الحق پیمان بصفا بستند

آنمه نشود یارب این عهد فراموشش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!