ساقی درد کشان دی در میخانه گشود
آشنائی نظر لطف به بیگانه گشود
برد در پای خم و بر دل پیمان شکنم
عقدهها بود بسی باز به پیمانه گشود
دل شد آزاد چو او از شکن زلف بخال
گره و سلسله و خم بسر شانه گشود
دام بادانه بهر مرغ زیان بود و مرا
کار مرغ دل ازین دام که با دانه گشود
کرد دیوانه ام از عشق و برین گونه زرد
چشم وا کرد و شفاخانه دیوانه گشود
من پی گنج غم عشق تو ویرانه شدم
مثلست اینکه در گنج بویرانه گشود
یار با من سخنی گفت و ز هر عضو مرا
بنوانطق چو از استن حنانه گشود
عقل هر عقده بکار سر آنزلف فکند
شانه عشق قوی دست بدندانه گشود
در سما جستم و در سینه من داشت وطن
آنچه از شهر بنگشود ز کاشانه گشود
در شب تیره دلم بود چو پروانه ببند
شمع روشن شد و بال پر پروانه گشود
فیض بردم ز هزاران در دل باز بجد
چون طلب کرد در فیض جداگانه گشود
دیده بودم که بود جایگهش ساعد شاه
بال آن روز که شهباز من از لانه گشود
قفل غم بود صفا را بدل از دست دوئی
نفس پیر هم از همت مردانه گشود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به توصیف تجربیات عاطفی و معنوی خود میپردازد. او از لحظهای میگوید که در میخانه، عشق و دوستی بین آشنا و بیگانه برقرار میشود. او به آزاد شدن دلش از غم و درد اشاره میکند و از زیبایی و جذابیت شخصی که به او نظر لطف دارد، صحبت میکند.
شاعر همچنین به عشق و دیوانگی ناشی از آن میپردازد و از تلاش خود برای رسیدن به گنج عشق، حتی در شرایط سخت و ویرانه، میگوید. او از گفتگوی دلنشین با یار و تاثیر آن بر وجودش سخن میگوید و به گشوده شدن درهای جدیدی در زندگیاش اشاره میکند.
در نهایت، شاعر با تشبیهاتی زیبا حس زیباییشناسانهای از زندگی و عشق را به تصویر میکشد و بر پیوند عمیق بین عشق، دیوانگی و رهایی تأکید میکند.
هوش مصنوعی: دیروز ساقی با دلدردی در میخانه را باز کرد و با نگاه محبتآمیزش به غریبهای آشنایی داد.
هوش مصنوعی: محبت و عشق من به تو همچنان پابرجا است، حتی اگر در دلی که عهد را شکسته، مشکلات و حسرتها وجود داشته باشد. من همچنان بر آن پیمان باقیام و از آن لحظات لذت میبرم.
هوش مصنوعی: دل همچون او آزاد شد، وقتی که زلفش را از گره و زنجیر و خم بر شانهاش باز کرد.
هوش مصنوعی: دامی که برای پرنده با دانه گذاشته شده، ضرر دارد و من هم به خاطر عشقم به دل پرنده، از این دام که با دانه باز شده، مایوس هستم.
هوش مصنوعی: عشق مرا به جنون کشاند و او با چشمان زردش نگاه کرد و خانهای برای درمان دیوانگان ایجاد کرد.
هوش مصنوعی: من برای جستوجوی عشق تو، به ویرانی درآمدم، مثل این که کسی در یک گنجینه، در میان ویرانهها، گنجی را پیدا کند.
هوش مصنوعی: دوست با من سخنی گفت و هر یک از اعضای بدنم را به مانند صدای خوش حنانه به گفتگو واداشت.
هوش مصنوعی: عقل در مقابل زیبایی و عشق، ناتوان است. عشق به مانند شانهای قوی، موهای درهمریخته و پیچیده را باز میکند و مشکلات را حل میسازد.
هوش مصنوعی: در دنیای بالا به دنبال چیزی بودم و در درون خود احساس میکردم که همه آنچه از شهر به من رسیده، چنان است که مانند خانهای برای من است.
هوش مصنوعی: در شب تاریک، دلم مانند پروانهای بود که به شمع جذب شده بود. وقتی شمع روشن شد، پروانه بالهای خود را گشود.
هوش مصنوعی: من از هزاران درِ معرفت بهرهمند شدم و وقتی با جدیت در پی خواستهام رفتم، در نعمت و فیض بهطور خاص به روی من گشوده شد.
هوش مصنوعی: دیدم که در آن روز، وقتی شاه پرندهی شکاری از لانهاش بیرون میآمد، آنجا جایگاه ساعد شاه بود.
هوش مصنوعی: غم همچون قفلی بود که بر شادی چیره شده بود، اما با تلاش و اراده مردانه، حتی نفس پیر نیز توانست آن قفل را بگشاید و شادی را به دست آورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.