گنجور

 
سعیدا

به روی سینه سیل اشک باز از دیده برگردان

بزن جاروب مژگان را و از دل گرد غم بنشان

اگر خواهی به چشم کم نبیند هر که پیش آید

چو تیغ مغربی شو از لباس عاریت عریان

مکن عیبم اگر تبعیت مردم نمی سازدم

خلاف عادت ایشان بود آیین درویشان

غبار جادهٔ کویت شدم ای آبروی جان

قدم بر فرق من بگذار و گرد از روی خود بنشان

چرا زان پیشتر تن بر قضا ندهی که تقدیرش

سرت را گوی بازی سازد و دستت کند چوگان

مکن با بدگهر مضبوط پیوند محبت را

که نتوانی کنی با چین پیشانی دگر سوهان

مبادا نفس و شیطان آشنا گردد به یکدیگر

که یوسف را برد چون متفق شد گرگ با چوپان

چرا زاهد نسازی باز دکان نصحیت را

ز خوبان بلاانگیز خالی دیده‌ای میدان؟

بگوییدش به آن خورشید را تا چند خواهد بود

سعیدا در هوای مهر او چون ذره سرگردان؟

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

سپهسالار لشکرشان یکی لشکر کاری

شکسته شد از و لشکر ولیکن لشکر ایشان

فرخی سیستانی

چه روز افزون و عالی دولتست این دولت سلطان

که روز افزون بدو گشته ست ملک و ملت و ایمان

بدین دولت زیادت شد به اسلام اندرون قوت

بدین دولت پدید آمد به تعطیل اندرون نقصان

بدین دولت جهان خالی شد از کفران و ازبدعت

[...]

عسجدی

خجسته دولت عالی همین کرد ای ملک پیمان

که فتحی نو دهد هر روز از یک گوشه کیهان

فرود آرد سپاهت را به گرد کشور عاصی

برآرد گرد از آن کشور بسوی گنبد گردان

برانگیزد ز شادروان سپاه پادشاهی را

[...]

ناصرخسرو

چه گوئی؟ ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگان

به دست سالیان شسته زمان از موی تو قطران

ز قول رفته و مانده چه بر خواندی و چه شنودی؟

چه گفتند این و آن هر دو؟ چه چیز است این، چه چیز است آن؟

گر این نزدیک را گوئی و آن مر دور را گوئی

[...]

منوچهری

چو رستم گشت در کوشش، چو حاتم گشت در بخشش

چو لقمان گشت در حکمت، چو سلمان گشت در عرفان

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه