گنجور

 
سعیدا

تا نگذری ز سر نروی از قفای عشق

سر مانده کوه قاف در این ره به پای عشق

این انجمن که بر فلکش سیر می کنی

نقشی است واژگون ز ته بوریای عشق

معمار عقل را نرسد اوج دانشش

آنجا که رنگ ریخته بنای عشق

دارند نسبتی ز ازل عاشقان به هم

من بندهٔ محبت و خسرو گدای عشق

بی طاقتی و درد و غم و آه و ناله را

ترکیب بسته اند به دارالشفای عشق

باشد نوای ساز دو عالم ز عاشقان

صور است نفخه ای که زنی بی نوای عشق

دم از یگانگی به کسی بعد از این نزد

بیگانه ای که شد نفسی بینوای عشق

صدبار احتیاج بود در ره طلب

سیمرغ را به سایهٔ بال همای عشق

ز انفاس عشق مرده مسیحای وقت شد

شد خضر هر که شد به صفت آشنای عشق

در کوی عشق دوست سعیدا شکسته ای است

باشد به این شکسته رسد مومیای عشق

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مجد همگر

کس نیست زین صفت که منم در بلای عشق

چون من مباد هیچ کسی مبتلای عشق

قدر بلای عشق ندانند هر کسی

جز آنکه هست بسته بند بلای عشق

تا جای عشق شد دل من جفت غم شدم

[...]

وحشی بافقی

مستغنی است از همه عالم گدای عشق

ما و گدایی در دولتسرای عشق

عشق و اساس عشق نهادند بر دوام

یعنی خلل پذیر نگردد بنای عشق

آنها که نام آب بقا وضع کرده‌اند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه