گنجور

 
سعیدا

دارم بتی که کار نظر نیست دیدنش

رم یاد می دهد به غزال آرمیدنش

داغم از آن که گوش چرا می کند به غیر

غم نیست از نصیحت من ناشنیدنش

دارم مهی که شرح جفایش چسان کنم

نادیدنش عذاب و بلایی است دیدنش

هر آب را چو چشمهٔ حیوان کند ز لطف

عریان چو آفتاب و چو ماهی تپیدنش

دیروز داغ گشت سعیدا ز بسملی

بر خاک اوفتادن و در خون تپیدنش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال خجندی

لب میگزد چو چشم گشایم بدیدنش

خوشتر ز دیدنست مرا لب گزیدنش

لرزان دلمهز بیم جدانیست همچو برگ

ر بنگر ز شاخ لرزه به وقت بریدنش

چندانکه با قدت صفت سرو می کنند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه