گنجور

 
سعیدا

آن نگاه آشنای مشکل آسانت چه شد

با اسیران سر آن کوی، احسانت چه شد

نی ترحم با فقیران نی کرم با بندگان

ای سرت گردم دل و جانم به قربانت چه شد

سوختی از گرمی خوی ای سراپا آفتاب

عالمی را آن سحاب لطف بارانت چه شد

از دل پرخون و چشم اشکبارم غافلی

با صراحی عهد و با پیمانه پیمانت چه شد

با لب خشک و دل پرخون مراد خویش را

گر نمی یابی سعیدا چشم گریانت چه شد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سیدای نسفی

می پرستی های آن لبهای خندانت چه شد

تلخ گوئی های لعل شکرافشانت چه شد

فوطه زاری همان در گردن قمری بجاست

سرکشی ها کردن سرو خرامانت چه شد

سبزه ات چون سنبل از دیوار گلشن سرکشید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه