گنجور

غزل شمارهٔ ۶۵۲۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

روزی که پسته دید لب همچو قند او

شد خنده زهر در دهن نیم خند او

لیلی وشی که شورش سوادی من ازوست

یک حلقه است چشم غزال از کمند او

جان می دهد به نرگس بیمار خلق را

عیسی دمی که من شده ام دردمند او

از لطف همچو اشک شود آب پیکرش

از پرده های چشم بود گر پرند او

آید به رنگ سبزه خوابیده در نظر

عمر خضر به سایه سروبلند او

یوسف ز بند عشق عزیز زمانه شد

دل بد مکن که بنده نوازست بند او

از چشم تر به آب رسانند عاشقان

بر هر زمین که پای گذارد سمند او

خون همچو نافه در جگرش مشک می شود

پیچد به هر غزال که مشکین کمند او

آن آتشین عذار به گلزار چون رود

گلها کنند خرده خود را سپند او

هر چند صید لاغر من نیست کشتنی

نومید نیستم ز نگاه کشند او

صائب شده است خانه زنبور سینه ام

از دستبازی مژه های بلند او

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام