گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۴۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم

فتاده است تزلزل به چار ارکانم

شده است نقد قیامت مرا از پیریها

عصا صراط من و عینک است میزانم

اگر نه صبح قیامت بود سفیدی موی

چرا چو انجم از افلاک، ریخت دندانم

شده است موی سرم تا سفید از پیری

چو شمع صبح به نور حیات لرزانم

ز ضعف تن به زمین نقش بسته ام چو غبار

به دست و دوش نسیم صباست جولانم

نمی گزم لب نانی ز سست مغزیها

خمیر مایه حسرت شده است دندانم

قرار نیست مرا همچو گوی بی سر و پا

اگر چه قامت چون تیر گشت چوگانم

دوام زندگی من نه از تنومندی است

ز ناتوانی بر لب نمی رسد جانم

زیاد مرگ همان غافله ز دل سیهی

شده است قامت خم گشته طاق نسیانم

به حرف و صوت سرآمد حیات من صائب

نهشت باد خزان برگی از گلستانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام