گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۳۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بس است روی دلی مشت استخوان مرا

ز چشم شیر فتد برق در نیستانم

ز شرم ناله ام از بس به خاک ریخته است

زبان چو برگ توان رفت از گلستانم

نه ذوق بودن و نه روی باز گردیدن

چو خنده بر لب ماتم رسیده حیرانم

همین بس است که در آستانه عشقم

اگر چه سوختنی همچو چوب دربانم

مرا به کنج قفس بر ز بوستان صائب

که مغز می شود از بوی گل پریشانم

اگر چه نیک نیم، خاک پای نیکانم

عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم

چو رشته قیمتم از پهلوی گهر باشد

اگر گهر نبود من به خاک یکسانم

شوم به خانه مردم نخوانده چون مهمان

که من به خانه خود چون نخوانده مهمانم

ز ابر آب گرفتن وظیفه صدف است

من آن نیم که به هر سفله لب بجنبانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام