گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۸۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خاک صحرای جنون در چشم گریان می کشم

ناز سرو از گردباد این بیابان می کشم

دور باش حسن را با پاک چشمان کار نیست

از حجاب خویشتن در وصل هجران می کشم

نیست خون مرده لایق چنگل شهباز را

پای خواب آلود از خارمغیلان می کشم

از کنار عرصه می گویند بازی خوشترست

خویش را در رخنه دیوار نسیان می کشم

چون صدف در پرده غیب است دایم رزق من

در کنار بحر ناز ابر نیسان می کشم

می کنم از زخم تیغش شکوه پیش بیدلان

پنجه خونین به روی آب حیوان می کشم

نیست مور قانع من در پی تن پروری

منت پای ملخ بهر سلیمان می کشم

نیست از بی دست و پایی گر نمی آیم به خود

بهر برگشتن به کوی یار میدان می کشم

عاقلان دیوار زندان رخنه می سازند و من

نقش یوسف بر در و دیوار زندان می کشم

می شود بر دیده خونبار من عالم سیاه

از دل صد پاره تا آهی بسامان می کشم

نیست صائب بهر دنیا آه دردآلود من

بر سواد آفرینش خط بطلان می کشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام