گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۳۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

میوه باغ امیدم داغ حرمان است و بس

یار دلسوزی که می بینم نمکدان است وبس

پشت و روی این ورق رابارها گردیده ام

عالم از جهان مرکب یک شبستان است و بس

نور شرم از دیده خوبان بازاری مجوی

این جواهر سرمه در چشم غزالان است و بس

سنگ رایاقوت می سازم به صد خون جگر

روزیم چون آفتاب از چرخ یک نان است و بس

آن که گاهی عقده ای وا می کند ازکارمن

دربیابان طلب خار مغیلان است و بس

می کشد هرکس که در قید لباس آرد مرا

حلقه فتراک من طوق گریبان است وبس

چون نگردم گرد سرتاپای او چون گردباد؟

پاکدامانی که می بینم بیابان است و بس

دل نیازردن اگر شرط مسلمانی بود

می توان گفتن همین هندو مسلمان است و بس

چشم عبرت باز کن صائب ز شبنم پندگیر

حاصل قرب نکویان چشم گریان است وبس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام