گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نباشد الفتی با جسم، جان سینه ریشان را

تپیدن مشق پروازست دلهای پریشان را

چنان از دیدن وضع جهان آشفته گردیدم

که جمعیت شمارد دیده ام خواب پریشان را

چراغ صبح صادق روشن از خورشید تابان شد

گل از چاک گریبان سر برآرد صدق کیشان را

دل آزاری ندارد جز خجالت حاصل دیگر

نمک شد آب تا بر زخم آمد سینه ریشان را

عجب دارم به هوش آیند حیران ماندگان تو

اگر محشر نمکدان بشکند در چشم، ایشان را

خیال آشنا رویی که می گردد به گرد من

ز من بیگانه خواهد کرد صائب قوم و خویشان را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام