گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز باران جمع گردد خاطر آشفته مستان را

رگ ابری کند شیرازه این جمع پریشان را

دل شوریده را گفتم خرد از عشق باز آرد

ندانستم که پروای معلم نیست طوفان را

چنان شد عام در ایام ما ذوق گرفتاری

که آزادی کند دلگیر اطفال دبستان را

گذشتم از سر دنیای دون، آسوده گردیدم

به سیم قلب از اخوان خریدم ماه کنعان را

نگردد وحشت دل کم به زیب و زینت دنیا

نسازد نقش یوسف دلنشین دیوار زندان را

اسیر عشق چشم از روی قاتل برنمی دارد

ز مردم نیست امید شفاعت صید قربان را

به آهی ریزد از هم تار و پود هستی ظالم

نسیمی می زند بر یکدگر زلف پریشان را

نگردد تنگ خلق عشق از بی تابی عاشق

غباری نیست از ریگ روان در دل بیابان را

ز مشرب آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید

به یکرنگی توان تسخیر کردن کافرستان را

علاج سردی ایام را می می کند صائب

خوشا رندی که دارد جمع اسباب زمستان را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام